قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2856

تاريخ الفي ( فارسى )

ملك از آسمان فرود آمدند و سينهء مرا شكافتند ، و بعد از برداشتن كدورات نفسانى ، دل مرا پر از علوم حقّانى و معارف ربّانى كردند و قرآن را به يك تعليم ياد من دادند . محمّد تومرت چون اين قضيّه از شيخ عبد اللّه شنيد ، به زانوى ادب درآمد و از وى سوال نمود كه اى برگزيدهء إله ، ما را خبر ده كه آيا در اين مخالفت كه ما با يوسف بن تاشفين مىورزيم ما بر حق‌ّايم و او بر باطل ، يا او بر حقّ است و ما بر باطل ؟ شيخ عبد اللّه فى الحال در جواب گفت كه آنچه در اين مكاشفهء حقّانى بر من ظاهر شد آن است كه تو مهدى و رواج‌دهندهء امر خدايى و متابعان تو از اهل بهشت و مخالفان تو شقى و مستحق دوزخ . بعد از آن گفت كه اصحاب خود را بر من عرض كن ، تا من محقّ را از مبطل جدا كنم . و محمّد تومرت فرمود تا جميع مردم آن كوهستان را طايفه‌طايفه بر وى عرض كردند . خدّام شيخ همه را از اهل سعادت مىگفت ، مگر جماعتى كه مقرّر شده بود كه در باطن با محمّد مخالفت دارند ، كه ايشان را از اهل دوزخ دانسته فى الحال به قتل حكم فرمود ؛ و آن كوهستان را به اين حيله مطلقا از مخالفان صاف نمود . در اين اثنا ، خبر رسيد كه اينكه از مراكش ، لشكر متوجّه اين كوهستان است . محمّد تومرت نيز مردم آن كوهستان را در سر بندها نگاه داشته مستعد جنگ شد . اتّفاقا ، چون راه آن كوهستان بسيار تنگ و دشوار بود و سواره در آن‌جا تردّد ممكن نبود ، همين‌كه سپاه يوسف بن تاشفين ميان درّه درآمدند ، محمّد تومرت ياران خود را فرمود تا اكثر ايشان را در آن تنگى به‌ضرب سنگ و شپهء تير هلاك ساختند . و بعضى كه هنوز به درّه نيامده بودند روى به گريز نهادند و اين خبر را به سمع يوسف بن تاشفين رسانيدند . مقارن اين حال ، محمّد تومرت عبد المؤمن و شيخ عبد اللّه وانشريشى را با سپاه فراوان به جانب مراكش فرستاد . چون ايشان به حوالى مراكش رسيدند ، از آن جانب نيز يوسف لشكرى مستعد ساخته به دفع ايشان معيّن ساخت . بعد از رسيدن هر دو طايفه به يكديگر و اشتعال نايرهء قتال ، شيخ عبد اللّه وانشريشى در معركه به قتل رسيد . عبد المؤمن ، بىآنكه كسى را بر اين حال اطّلاع شود ، آن را در زير خاك گردانيد . آخر الأمر ، نسيم ظفر و نصرت بر پرچم علم سپاه يوسف وزيد ، و عبد المؤمن گريخته پيش محمّد تومرت رفت . در وقت مراجعت ، هرچند مردم جسد عبد اللّه وانشريشى را جستند نيافتند ، حال آنكه يقين ايشان بود كه او در آن معركه به قتل رسيده بود ؛ بنابراين ، حكم كردند كه ملايكه جسد پاك او را به آسمان بردند . القصّه ، چون عبد المؤمن به نزد محمّد رسيد ، او در عين سكرات بود . چون خود از زندگانى نااميد شده بود ، مردم را جمع نموده عبد المؤمن را وليعهد خود ساخت و ايشان را گفت كه يقين شما باشد كه مغرب‌زمين مسخّر عبد المؤمن خواهد شد . و اين شكست او اعتبارى ندارد ؛ و عن‌قريب است كه جميع ديار مغرب در تحت تصرّف او درآيد . و چون