قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2852

تاريخ الفي ( فارسى )

نديمان مقرّب يوسف بن تاشفين ، به عرض او رسانيد كه اين جماعت را ، به نوعى كه من فراگرفته‌ام ، « 1 » آن است كه ايشان درويش نيستند ؛ بلكه غرض ايشان فتنه‌انگيزى ملكى است و ايشان را داعيهء ملك‌گيرى بر سر افتاده . يوسف بن تاشفين از بس كه مردى ساده بود ، سخن مالك بن وهب را حمل بر غرضى كه هميشه ميانهء علماى ظاهرى و درويشان مىباشد نمود . تا آنكه دختر و خواهر امير المسلمين يوسف بن تاشفين ، به رسم معهود آن ولايت ، با جمعى كثير از كنيزان و پرستاران و آلات لهو و طرب روىواز بر اسبان سوار شده متوجّه باغى شدند . اتّفاقا ، گذر ايشان بر مسجدى كه محمّد تومرت با ياران خود آنجا مىبود افتاد . چون محمّد تومرت ايشان را روىواز ديد ، شروع در منع ايشان نمود و سازهاى ايشان را به ضرب عصايى كه در دست داشت درهم شكسته ، و چوبى بر دهن اسبى كه خواهر يوسف بن تاشفين سوار بود آن‌چنان بزد كه وى از اسب درافتاد . چون اين خبر به گوش يوسف بن تاشفين رسيد ، مالك بن وهب را طلبيده در اين باب با او مشورت نمود . مالك به عرض رسانيد كه من ، در اوايل حال كه ايشان در اين شهر آمده بودند ، به عرض رسانيدم كه ايشان را داعيهء ملك‌گيرى است ، نه دعوى درويشى ؛ و در آن وقت ، چون مردم بر صلاح ظاهرى ايشان اطّلاع نداشتند و اعتقاد به ايشان نداشتند ، دفع ايشان بسيار آسان بود ؛ اكنون اكثر مردم اين ولايت ، بلكه تمامى مردم ، بالنسبه با ايشان اعتقاد عظيم به هم رسانيده‌اند و ايشان را از جملهء مقرّبان درگاه [ 11 الف ] الهى قرار داده‌اند ؛ خصوصا وقوع اين واقعهء تازه [ كه ] نسبت به اهل حرم امير المسلمين از ايشان به ظهور رسيده ، مردم را به دين‌دارى ايشان اعتقاد ديگرى مىباشد . الحال ، دست بر ايشان زدن مشكل مىنمايد . اكنون صلاح در آن است كه ايشان را به مجلس خود طلبيده در حضور علما و فقهاى اين شهر از ايشان پرسيده شود كه مقصد از اين افعال چيست . القصّه ، يوسف بن تاشفين ، بنابر صوابديد مالك بن وهب ، فرمود كه در مجلسى عام كه فضلا و دانشمندان شهر جمع شده بودند ، ايشان را طلب داشتند . چون محمّد تومرت و عبد المؤمن در مجلس امير المسلمين يوسف بن تاشفين درآمدند ، مالك بن وهب اندلسى از محمّد تومرت پرسيد كه غرض تو از اين سخنان كه نسبت به اين پادشاه عادل عالم عامل از تو نقل مىكنند چيست و باعث بر خبث « 2 » امير المؤمنين تو را كيست . محمّد تومرت مطلقا ملاحظه نكرده گفت : « آنچه از من نقل مىكنند همه را من گفته‌ام و زياده از آن نيز مىگويم . امّا آنچه تو مىگويى كه اين پادشاه عادل عالم است ، اگر عدالت پادشاه عبارت از مخالفت شريعت نبوى

--> ( 1 ) . دريافته و فهميده‌ام . ( 2 ) . دشمنى ، بدخواهى .