قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2853

تاريخ الفي ( فارسى )

است ، قبول داريم كه او عادل است ، چه در كدام مذهب و ملّت شراب علانيه مىفروشند و خوك در ميان مسلمانان مىگردد ! » و امثال اين از چند چيز كه در آن شهر بسيار شايع بود و مخالفت صريح با شرع محمّدى داشت بيان كرد . بعد از آن ، به زبان فصيح و بليغ ، چند آيت قرآنى و بعضى احاديث نبوى در باب عدالت سلاطين و خاصّ عدالت به نوعى بيان كرد كه اكثر اهل مجلس از عالم و جاهل و وضيع و شريف از فصاحت و بلاغت و قوّت نفس او تعجّب كردند و همه را يقين حاصل شد كه او طمع در ملك دارد . امّا چون يوسف بن تاشفين ، از كمال سادگى ، از شنيدن آن سخنان منفعل شد سر در پيش انداخت و از چشمها آب فرومىريخت ، از اهل مجلس هيچ احدى ، به واسطهء مشاهدهء آن حالت از پادشاه خود ، چيزى دربارهء محمّد نتوانست گفت ، مگر مالك بن وهب كه بسيار گستاخ بود و دانا ، كه او بعد از بيرون رفتن محمّد تومرت از مجلس ، پيش رفت و گفت : « اى ملك ، من نسبت به تو يك نصيحت دارم ؛ اگر قبول كردى ، از مكر و انديشه‌اى كه اين مرد پيش گرفته خلاص مىشوى ؛ و الّا عن‌قريب است كه از آثار مكر و حيل آن مرد آن‌چنان چيزها ظاهر شود كه تلافى آن ممكن نخواهد بود . ملك گفت : « بگوى تا چه بايد كرد . » مالك گفت : « الحال ، مصلحت در آن است كه تو اين مرد را با آن جماعتى كه همراه دارد در منزل نگاه دارى ، و هر روز يك دينار سرخ جهت ايشان مقرّر كنى كه ايشان صرف خود مىكرده باشند ؛ امّا نگاهبانان ملك مىبايد كه مردم را از آمد و شد نزد ايشان منع كنند و نگذارند كه هيچ‌كس نزد ايشان مىرفته باشند . و اگر اين‌چنين نكنى ، عن قريب است كه تمامى خزاين خود را در كار ايشان صرف كنى و هيچ فايده بر آن مترتّب نشود . » ملك يوسف بن تاشفين سخن مالك بن وهب را بسيار پسنديده با وزير خود در اين باب مشورت كرد . وزير گفت : « اين خيالات مالك اندلسى بسيار از صواب به دور است ، چه مثل تو پادشاه عظيم الشأن را هرگاه كه بر فقيرى « 1 » كه به قوت يك روز قادر نيست اين مقدار ملاحظه بايد نمود ، پس از مردم ديگر كه به قدرت و قوّت بسيارند به طريق اولى انديشه واجب است ، چه هيچ‌كس نيست كه در خاطر خود داعيهء بزرگى و شأن نداشته باشد . و ديگر مردم عالم چه خواهند گفت هرگاه كه تو شخصى را كه از سخنان حقّانى او تو را رقّت شده باشد و گريه كرده باشى ، بىسبب ظاهر به مجرّد توهّم ، او را گرفته در بند كنى . » و چون يوسف بن تاشفين اين سخن از وزير شنيد ، از آن خيالى كه مالك قرار داده بود درگذشت . و امّا محمّد تومرت چون از مجلس بيرون رفت ، با ياران خود گفت كه از اين شهر همين لحظه بيرون بايد رفت كه در جايى كه مالك بن وهب است كار ما پيش نمىرود و ضرر بسيار

--> ( 1 ) . مراد محمد تومرت و اطرافيان اوست .