قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2816
تاريخ الفي ( فارسى )
بر سرير سلطنت قرار گير » ، محمود به عرض رسانيد كه « منجّمان مىگويند كه امروز ساعت خوب نيست . » محمد گفت : « اى فرزند ، راست مىگويند . امروز ساعت بر من خوب نيست ، و الّا بر تو مبارك است . برو و بىملاحظه بر سرير سلطنت متمكّن باش . » پس ، سلطان محمود را لباس پادشاهانه در بر كرده و تاج مرصّع بر سر نهاده بيرون فرستاد كه بر سرير سلطنت نشانند ؛ و امرا و اعيان دولت را عموما حكم كرد كه بر سلطان محمود به سلطنت سلام كنند . و در اوّل روز پنجشنبه ، بيست و چهارم ماه ذيحجّه ، كه روز فوت او خواهد بود « 1 » ، بار ديگر امرا را طلبيده سفارش بسيار كرد ، و سلطان محمود را نيز در حضور ايشان نصايح سودمند كرد و به عدالت وصيت كرد و در آن باب مبالغهء بسيار نمود . و در روضة الصفا مسطور است كه سلطان محمّد در اواخر ايام حيات به غزو هندوستان رفته « 2 » در آن ديار بت سنگينى ، كه قريب به دو هزار من وزن داشت ، به دست آورد . هندوان كس به درگاه سلطان فرستاده پيغام دادند كه « اگر سلطان اسلام اين بت را به ما بازدهد ، همسنگ آن مرواريد تسليم سلطان مىكنيم . » سلطان قبول نكرد و گفت : « اگر چنين كنم ، مرا محمّد بتفروش گويند ، همچنانكه آذر را بتتراش گويند . » آنگاه آن بت را به اصفهان آورده در آستانهء مدرسهاى كه مقبرهء اوست به جاى فرش انداخت . در تاريخ ابن اثير جزرى آورده كه از جمله حكاياتى كه دلالت بر عدالت و تقيّد سلطان محمّد به شرع نبوى ، صلوات اللّه عليه و آله ، مىكند ، يكى آن است كه از بعضى سوداگران چند غلام ترك خريده و بهاى آن را به والى خوزستان حواله نمود . آن شخص بعضى از آنچه حواله شده بود به سوداگران رسانيد و بعضى را به وعدهء امروز و فردا مىانداخت ؛ تا آنكه سوداگران به تنگ آمده به اصفهان آمدند و به عرض قاضى شهر رسانيدند كه ما پيش شخصى حقّى داريم كه او بىطلب قاضى به مجلس حكم حاضر نمىشود . قاضى جمعى از غلامان خود را همراه سوداگران كرد كه هركه را به ايشان نمايند در دار القضاء حاضر سازند . سوداگران به دار الإمارهء سلطان محمّد درآمدند . چون نظر سلطان بر ايشان افتاد ، از حاجب پرسيد كه چه كساناند ؟ حاجب چون از ايشان پرسيد ، سوداگران گفتند كه ما بر شخصى دعوى داريم و مىخواهيم كه او را در دار القضاء برده [ 3 الف ] حقّ خود را از وى بستانيم . سلطان پرسيد كه بر كه دعوى داريد ؟ گفتند بر سلطان . القصّه ، چون حقيقت حال روشن شد ، سلطان فرمود كه
--> ( 1 ) . يك روز بعد از مرگ سلطان محمد ( 24 ذيحجه ) در اصفهان و در سيزدهم محرم سال بعد در بغداد به نام محمود خطبه خواندند . ( 2 ) . جوزجانى مىنويسد كه سلطان محمّد در تمام مدّت سلطنت خود « مدام به عشرت مشغول مىبود ، و به هيچ ثغور لشكر نكشيد و نامزد نفرمود ، و در عهد او كارى نرفت كه ذكر او را شايد . » - طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 256 .