قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2718
تاريخ الفي ( فارسى )
بعد از چند روز ، او را طلب داشته پرسيد كه : در اين روزها چه طعام تناول كردى ؟ وى در جواب گفت كه : در اين ايام يك قسم طعام مىخوردم . يوسف بن تاشفين گفت : اى نادان ، زنان نيز مانند طعام همه يك نوعاند و امتيازى كه به لباس و تجملات به هم رسانند امرى است عارضى كه در انتفاع مرد دخل ندارد . بعد از آن ، به او نيز رعايت لايق فرمود . بعد از فوت وى ، پسرش علىّ بن يوسف به جاى او بر سرير سلطنت متمكّن شده به « امير المسلمين » ملقّب گشت . و از جمله وقايع اين سال آن است كه چون مكرّر بازرگانان راه عراق از دست احمد بن عبد الملك « 1 » بن عطّاش كه از جمله دعاة اسماعيليه بود و بعد از فوت سلطان ملكشاه به مكر و حيله ، چنانچه سابقا قلمى گشت ، بر قلعهء شاهدز كه از بناهاى سلطان ملكشاه بود در وقتى كه ميانهء برادران ، يعنى سلطان بركيارق و سلطان محمّد بازار نزاع و خصومت قائم بود استيلا يافته ، شكايت به درگاه سلطان محمّد برده بودند ، در اين وقت سلطان محمّد چون از منازع و مزاحم فارغ البال و مطمئنخاطر گشت ، تسخير آن قلعه و استيصال احمد بن عبد الملك را پيشنهاد همّت ذىنهمت خود ساخته متوجّه آن صوب گشت . چون اين خبر ، به احمد بن عبد الملك رسيد در مقام مكر و تزوير درآمده از زبان مردمان ثقهء بغداد مكتوبات نوشته به اردوى سلطان محمّد فرستاد كه : قلج ارسلان با لشكرى عظيم به عزم تسخير بغداد متوجّه آن صوب است . همچنين از زبان ثقات اهل خراسان مكتوبات قلمى نموده ارسال داشت كه : سلطان سنجر عزيمت عراق دارد . چون اين اخبار و أراجيف اشتهار يافت ، سلطان محمّد در مقام تفحّص و تفتيش اين اخبار شده چند روز از رفتن به جانب شاهدز متوقّف گشت . آخر الأمر ، چون كذب آن اخبار و اراجيف متحقّق شد ، سلطان محمّد از روى جدّ و اهتمام تمام عنان عزيمت به صوب آن قلعه منعطف داشت . چون به حوالى آن قلعه رسيد ، فرمود كه سرير او را بر بالاى كوهى ، كه محاذى آن قلعه واقع شده بود ، نهادند و خود بالاى آن كوه رفته بر آن سرير قرار گرفت و سپاه را حكم فرمود
--> ( 1 ) . عبد الملك مردى اديب و بليغ و خوشخط و عفيف بود و در نصرت مذهب باطنيّه سعى بسيار كرد و حسن صبّاح در سال چهار صد و شصت و چهار هجرى در رى به خدمت او ، كه داعى عراق بود ، رسيده و عبد الملك در دعوت نيابت خود را در اين تاريخ به حسن داده و او را به رفتن به مصر تشويق كرده . حسن به پاس همين مقامات عبد الملك ، پسر او احمد را با اينكه مردى جاهل و بىاطلاع بود معظّم و محترم مىداشت ؛ - ابو القاسم كاشى ؛ زبدة التّواريخ ، جوينى ، جهانگشا ، ج 3 ، ابن أثير ، الكامل ، سال پانصد ( به نقل از : عباس اقبال ، وزارت در عهد سلاطين سلجوقى ، ص 158 ) .