قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2565
تاريخ الفي ( فارسى )
جانب سلطان بركيارق ، قسيم الدّوله آقسنقر كه مدّتى بود كه از قبل سلطان ملكشاه ايالت ولايت حلب به او متعلّق مىبود ، به اتّفاق امير بوزان ، والى أنطاكيه ، و امداد سلطان بركيارق ايشان را با امير بوقا متوجّه دفع تاج الدّوله تتش شدند . چون به شهر سيقر ، كه مسافت ميانهء آن بلده و شهر حلب شش فرسخ مىباشد ، رسيدند ، از آن جانب رايات تتشى ظاهر شد . القصّه ، بعد از تلاقى فريقين در همان موضع ، نايرهء جدال و قتال اشتعال گرفت . در اثناى داروگير ، سپاه آقسنقر طاقت مقاومت نياورده روى به گريز نهادند و بندگان قسيم الدّوله آق سنقر ثبات ورزيده آن مقدار زمان توقّف نمود كه گرفتار گشت . چون قسيم الدّوله را پيش تاج الدّوله تتش بردند ، از وى پرسيد كه : اگر تو بر من ظفر مىيافتى و مرا اينچنين اسير كرده پيش تو مىآوردند ، با من چه مىكردى ؟ قسيم الدّوله گفت : تو را مىكشتم . گفت : راست مىگويى . اكنون من در حقّ تو آنچه تو در حقّ من وقت قدرت مىكردى به فعل مىآورم . بنابراين ، فرمود كه قسيم الدّوله را آن مقدار نگاه داشتند كه از گرسنگى بمرد . امّا امير بوزان و امير بوقا در اوايل زمان محاربه ، روى از معركه تافته به حلب رفته شهر را مضبوط ساختند . و تاج الدّوله بعد از كشتن قسيم الدّوله آقسنقر متوجّه تسخير حلب گشت ، و مدّتى مديد امير بوقا و امير بوزان در مقام مدافعت و ممانعت درآمده جنگهاى مردانه كردند . آخر الأمر ، كوتوال قلعه با تاج الدّوله متّفق شده دروازهء شهر را جهت سپاه تاج الدّوله تتش باز كرد . امير بوقا و امير بوزان را دستگير نموده به ملازمت تاج الدّوله آوردند . تاج الدّوله تتش ، امير بوزان را به دست جماعتى از معتمدان خود داده به جانب شهر حرّان و رها ، كه از اقطاعات او بودند ، فرستاد كه گماشتگان او ، او را ديده هر دو شهر را به عمّال و نوّاب تاج الدّوله سپارند . اتّفاقا ، آن جماعت چون امير بوزان را در دست سپاه تاج الدّوله تتش اسير و دستگير ديدند ، گفتند كه : ما ملازمان سلطان بركيارقايم و اين شهرها از آن وى است كه به امير بوزان ارزانى داشته . الحال كه او گرفتار شده ما را چه لازم كه به واسطهء خاطر او ، شهرها را به دشمنان سلطان بركيارق سپاريم . القصّه ، چون امير بوزان را بازگردانيده پيش تاج الدّوله تتش آوردند . تاج الدّوله فرمود كه سر امير بوزان را از بدنش جدا ساخته با لشكرى آراسته آن سر را به جانب شهر حرّان و رها باز فرستاد و فرمود كه : تا حرّان و رها را مسخّر خود نسازيد ، بازگشتن شما معنى ندارد . و امير بوقا را فرستاد كه در قلعهء حمص او را محبوس سازند . و وى در آن قلعه محبوس بود تا آنكه ملك رضوان بن تاج الدّوله تتش بعد از قتل پدرش او را از بند بيرون آورد . القصّه ، در اين يورش تاج الدّوله تتش ، حرّان و رها و أخلاط و آذربايجان را در حوزهء تصرّف خود درآورده متوجّه تسخير همدان و ولايت جبل گشت . چون به همدان رسيد ،