قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2544
تاريخ الفي ( فارسى )
را از اسماعيليه مىشمرد . امّا در باطن بسيار منكر آن طايفه بود . آخر الأمر ، چون ديد كه عنقريب است كه زمام اختيار آن قلعه از قبضهء اختيار او بيرون مىرود ، به مكر و حيله هر كسى را كه دعوت حسن قبول كرده بود از قلعه بيرون كرده در قلعه را بست « 1 » و گفت : اين قلعه از آن سلطان ملكشاه است . مخالفان دولت او را در اين قلعه نمىگذارم . آخر الأمر ، بعد از گفتگوى بسيار مردم مهدى علوى را به فريب و چاپلوسى بازى داده به قلعه درآمدند . و چون به اندرون قلعه داخل شدند ، بهاتّفاق شروع در مخالفت مهدى مذكور كردند و كار به جايى رسيد كه بايستى نام ايشان را از دفتر ابلهان محو كرده نام مهدى علوى را به جاى اسامى ايشان نوشت ؛ چه ، اوّلا ايشان گول خورده از قلعه بيرون آمده بودند ، امّا آخر تلاقى آن نمودند . على اىّ حال ، اين نوبت حسن صبّاح را بىمشورت مهدى علوى خفيه به قلعه الموت درآوردند « 2 » . چون مهدى علوى بر آن اطلاع پيدا كرد دانست كه بودن او در آن قلعهء مناسب نيست . امّا حسن صبّاح چون مدار رشد او به زهد و تقوى بود ، به او گفت كه : از زمين اين قلعه مقدار يك پوست گاو به من به فروش تا من در آنجا بفراغت خاطر عبادت كنم . مهدى علوى اين معنى را قبول نمود و حسن صبّاح پوست گاو را [ 301 ب ] به سان الفى بريده بر گرد قلعه كشيد و بهاى آن ، كه سه هزار دينار نوشتهاند ، به مهدى علوى داد كه او آن مبلغ را از رئيس مظفّر حاكم كردكوه ، كه خفيه دعوت اسماعيليه را قبول نموده بود ، بستاند . القصّه ، مهدى علوى خواهىنخواهى از قلعه بيرون آمد و با خود گفت كه رئيس مظفّر مردى ، حاكم ولايت كردكوه ، در كمال عظمت و شأن به نوشتهء اين مرد مجهول محال است كه اين مبلغ را به من برساند ، بلكه غير از مضحكه شدن پيش او صورت ديگر نخواهد رفت . بنابراين ، آن نوشته را نگاهداشت و به طلب آن نزد رئيس مظفّر نرفت . تا آنكه بعد از مدّتى ، گذرش به دامغان افتاد و فقر و احتياجش از حد بگذشت . با خود انديشيد كه : يك نوبت برات را به رئيس مظفّر بايد نمود . شايد كه كارها بر آن مترتّب شود . اگر تمامى مبلغ ندهد ، آنچه بدهد در اين وقت غنيمت است .
--> ( 1 ) . گويا امير الموت كه خطر تسلّط فدائيان اسماعيليه را دريافته بود ، براى آنكه رهبران اسماعيلى را بشناسد و خود را از دست آنان خلاص كند ، چنان وانمود كرده بود كه مذهب جديد را پذيرفته است ، امّا چندان نگذشت كه رازش از پرده برون افتاد و ديگر كار از دست شده بود و او اختيارى نداشت ؛ - منبع پيشين ، ص 605 ؛ هاجسن ، فرقهء اسماعيليه ، ص 115 . ( 2 ) . چون أبو مسلم رازى ، عامل خواجه نظام الملك در رى ، سخت در طلب حسن صباح بود ، لذا وى از بيراهه راهى قزوين و از آنجا عازم الموت شد . با استناد به گفتهء رشيد الدّين فضل اللّه مسير حركت حسن صبّاح اينچنين بوده است : سارى ، از راه فاضى بشم به دماوند ، از آنجا به خوار رى ، و از آنجا به قزوين ؛ - هاجسن ، فرقهء اسماعيليه ، ص 114 توضيحات دكتر بدرهاى . تصرّف در الموت در سال چهار صد و هشتاد و سه را هم اسماعيليه و هم سنّيان نخستين يورش بزرگ در قيام اسماعيليه مىدانستند .