قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2541
تاريخ الفي ( فارسى )
مقيّدان آن مذهب مىدانست و نزار را وليعهد « 1 » ، مردم را به بيعت او ترغيب و تحريض مىنمود . و چون عداوت و تعصّب ميانهء حسن صبّاح و امير الجيوش از سر حدّ اعتدال تجاوز نمود ، امير الجيوش و جمعى كه با او در بيعت المستعلى باللّه احمد موافق بودند ، اتّفاق نمودند و المستنصر باللّه را بر اين داشتند كه حكومت قلعهء دمياط « 2 » را به حسن صبّاح بايد داد . و غرض ايشان از فرستادن ابن صبّاح به [ 301 الف ] دمياط ، كه از اقاصى جزاير مغاربه است ، آن بود كه ديگر او در ميانهء معموره ، مردم را به نزار دعوت نكند و دعوى المستعلى باللّه انتشار يابد . امّا چون المستنصر باللّه به فرستادن حسن صبّاح به اينجا راضى نبود ، اين مهمّ در تعويق افتاد ؛ چه ، اگر بهخاطر امير الجيوش صريحا جواب ايشان نمىداد ، امّا تصريح به فرستادن حسن نيز نمىفرمود . اتّفاقا ، در اين اثنا ، خبر رسيد كه برج قلعهء دمياط ، كه در غايت استحكام و متانت بود ، بيفتاد . اهل مصر از وقوع اين واقعهء عظمى تعجّب نموده آن را تفأل دانسته سقوط برج قلعه را بر كرامت المستنصر باللّه و حسن صبّاح حمل نمودند و نزاريه اين معنى را محض كرامت « سيّدنا » مىدانستند . على اىّ حال چون رفتن ابن صبّاح به دمياط صورت نگرفت ، امير الجيوش و متابعانش جمعيت نموده به المستنصر باللّه خاطرنشان نمودند كه اگر حسن صبّاح در اين ديار باشد عنقريب است كه ميانهء سپاه تو آنچنان تفرقه و خصومت ظاهر شود كه اطفاى نايرهء آن ، مقدور هيچ احدى نتواند بود . پس مصلحت آن است كه اين صبّاح را از اين ديار ، عذرخواهى نموده به هر جانبى كه اراده نمايد رخصت فرمايى . آخر الأمر ، مهمّ به آنجا كشيد كه ابن صبّاح را با طايفهاى از اهل فرنگ در كشتى نشانده به جانب مغرب فرستادند . چون كشتى به ميان دريا رسيد طوفانى صعب برخاست و كشتى آنچنان در تموّج و حركت آمد كه اهل كشتى همه از حيات مأيوس گشته شروع در تضرّع و زارى نمودند . هيچكس در آن كشتى نبود كه قلق و اضطراب عظيم بر وى استيلا نيافته باشد ، إلّا حسن صبّاح كه به كمال آراميدگى و فارغ البال نشسته تفرّج مىنمود . يكى از اهالى كشتى از اين حال تعجّب نموده از وى پرسيد كه : اى حسن ، در اين حالت كه همهء مردم از حيات خود
--> ( 1 ) . ابن أثير مىنويسد كه « . . . حسن به المستنصر گفت : امام من بعد از تو چه كس خواهد بود ؟ المستنصر گفت : فرزندم نزّار و او بزرگترين فرزندان من است » ؛ - ترجمهء الكامل ، ج 17 ، ص 213 . ولى در منابعى كه توسط ضد نزّاريان نوشته شده ، اين داستان صبغهء تعصّب و هواخواهى به خود گرفته است . هاجسن مىنويسد : « حسن صبّاح ، از امام مستنصر پرسيد كه پس از وى امام كيست ؟ و مستنصر جواب داد : أبو منصور و اين كنيت نزّار بود . امّا ، مستنصر توضيح نداد كه پسر كوچكش مستعلى هم داراى همان كنيت است . » ؛ - فرقهء اسماعيليه ، ص 111 . ( 2 ) . دمياط : شهرى در مصر ، واقع بر ساحل شعبهء شرقى نيل .