قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2542
تاريخ الفي ( فارسى )
نااميد گشته كمال اضطراب و وحشت دارند تو را بسيار فارغ البال و مطمئنخاطر مىبينم ؟ حسن در جواب گفت كه : آراميدگى من بنابر آن است كه مولانا المستنصر باللّه مرا خبر داده كه در اين سفر ، طوفانى عظيم به كشتى خواهد رسيد ، امّا اهل آن كشتى را آسيبى نخواهد رسيد . بهحسب اتّفاق ، بعد از لحظهاى شورش تسكين يافت و اهالى كشتى را به اين واسطه محبّت تمام و اعتقاد ما لا كلام نسبت به حسن صبّاح به هم رسيد و همه معتقد و مريد وى گشتند . اتّفاقا ، بار ديگر باز طوفان پيدا شد و كشتى را به شهرى از شهرهاى نصارى انداخت . قاضى آن شهر ، كه از علماى نصارى بود ، با حسن صبّاح ملاقات نموده از جمله معتقدان او گشت . و بعد از چند روز ، از آن شهر نيز در كشتى سوار شده با رفيقان خود متوجّه بلاد شام گشت ، و از شام متوجّه حلب گرديد . در آنجا چند روز اقامت نموده عازم بغداد شد و از بغداد به خوزستان و از خوزستان به اصفهان و از اصفهان به جانب يزد و كرمان توجّه نموده بر قاعدهء مذهب خود خلايق را دعوت مىنمود . و چون گماشتگان خواجه نظام الملك هميشه در جستجوى او مىبودند و در اين باب تمام اهتمام و سعى مبذول مىداشتند ، ابن صبّاح از ملاحظهء ايشان در هيچ شهرى توقّف بسيار نمىكرد . بنابراين ، بعد از اندكمدّت از كرمان باز متوجّه اصفهان گشت . و از بعضى تواريخ چنين معلوم مىشود كه حسن صبّاح در منزل رئيس ابو الفضل اصفهانى بعد از مراجعت از مصر بود . على اىّ حال ، اين نوبت چهار ماه در اصفهان اقامت نموده متوجّه خوزستان گشت و مدّت سه ماه در خوزستان توقّف نموده از آنجا به دامغان رفت . غرض اين از آن تردّدات محض آن بود كه جماعتى بله « 1 » و جايى محكم پيدا كند و نزد ايشان در آن منزل قرار گرفته دعوت خود را شايع سازد . لهذا در بعضى تواريخ مسطور است كه عادت حسن صبّاح در اين سفرها آن بود كه به هر شهر كه مىرسيد از عورات و اطفال آن شهر حكايت و احوال مىپرسيد و از جواب ايشان مقدار عقل و زيركى اهالى آن ديار را به قياس معلوم مىكرد . چنانچه در اثناى سير و سياحت ابن صبّاح به قصبهاى رسيد كه در آنجا مطلقا درخت نبود . حسن صبّاح از اين ، بسيار متعجّب گشت . اتّفاقا ، در اين حال كنيزكى كه كوزهاى آب بر سر داشت از پيش او درگذشت . حسن از وى پرسيد كه : اى جاريه ، سبب چيست كه در شهر شما اصلا درخت نيست ؟ آن كنيزك فى الفور در جواب گفت كه : رجالنا اشجارنا ؛ يعنى : مردان ما درختان مااند ، حسن با خود گفت كه : در اين شهر كار ما پيش نمىرود . و هم در اثناى سياحت به شهرى رسيد . ديد كه جمعى از كودكان بازى مىكنند . از يكى از
--> ( 1 ) . بله : جمع ابله ، كمخرد ، سادهدل . - و .