قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2540
تاريخ الفي ( فارسى )
سعادت خدمت امام المستنصر باللّه علوى فاطمى استسعاد « 1 » يا بى . و بدان كه الحال سلسلهء امامت به او رسيده و او در ولايت مصر و ساير مغارب بر مسند امامت متمكّن است . چون شيخ عبد الملك از رى به اصفهان رفت ، من به جانب مصر توجّه نمودم « 2 » . و چون احوالى كه در آن سفر ، حسن صبّاح را تا به مصر رفتن و باز آمدن به عراق عجم پيش آمده خود علىحدّه آن را در كتابى كه به سفرنامهء حسن صبّاح اشتهار دارد جمع نموده و در حين تأليف اين كتاب در نظر نبود ، بالضّروره بر آنچه در تواريخ مسطور است اكتفا مىرود . القصّه ، چون حسن صبّاح به حدود مصر رسيد « 3 » المستنصر باللّه خبر يافته فرمان داد تا داعى الدّعاة أبو طاهر داود شريف قزوينى و ساير امرا و اكابر و اعيان آن ديار ، به رسم استقبال حسن صبّاح بيرون روند . چون حسن صبّاح را به مصر درآوردند ، به منزلى بزرگانه فرود آوردند و المستنصر باللّه ، خواص و مقرّبان خود را به ترتيب نزد او فرستاده پرسش نمود و انواع احسان و امتنان دربارهء او مبذول داشت . و به صحّت رسيده كه در مدّت يك سال و نيم ، كه حسن صبّاح در مصر اقامت داشت ، اگرچه به مجلس المستنصر باللّه نرسيد « 4 » ، امّا پيوسته المستنصر باللّه استكشاف احوال او مىنمود و زبان به مدح و ستايش او مىگشود و چندان در تعريف او مبالغه مىنمود كه نزديكان و ارباب دخل آن دولت گمان مىبردند كه در همان چند روز زمام اختيار امور آن ديار را به كف اقتدار او خواهد نهاد . در خلال اين احوال ، غبار وحشت و نزاع ميانهء امير الجيوش « 5 » ، كه بر دولت اسماعيليه استيلا داشت ، و ميانهء ابن صبّاح بالا گرفت . منشأ اين نزاع ميانهء ايشان آن بود كه حسن صبّاح بنابر اصل مذهب خود خلايق را به نزار بن المستنصر باللّه دعوت مىنمود ؛ زيرا كه مستنصر ، نخست پسر بزرگتر خويش المصطفى لدّين اللّه نزار ، را وليعهد خود گردانيدند و بعد از آن ، از وى رنجيده او را خلع نمود و مردم را به بيعت پسر المستعلى باللّه احمد بن مستنصر دعوت مىفرمود و امير الجيوش و جمعى كثير با مستعلى بيعت كرده بودند . امّا حسن صبّاح از آنجا كه خود را از
--> ( 1 ) . استسعاد : سعادت جستن ، نيكبختى . - و . ( 2 ) . اينجا لحن مستقيم نقل قول از خاطرات حسن صبّاح ، كه به احتمال قوى از جامع التّواريخ رشيد الدّين فضل اللّه نقل مىشد ، قطع مىشود . ( 3 ) . ورود حسن صبّاح به مصر در سال چهار صد و هفتاد و يك هجرى بود . مسيرى كه حسن جهت رسيدن به مصر آن را طى كرده و حوادثى كه بر وى رسيده در فرقهء اسماعيليه هاجسن ، ص 110 ، به بعد بهطور مشروح آمده است . ( 4 ) . در جامع التّواريخ رشيد الدّين فضل اللّه يك جا مسطور است : « . . . و حسن صبّاح حميرى يمنى از عجم به صورت تجّار پيش المستنصر باللّه آمد ، و درخواست كه دعوت تو در بلاد عجم كنم ، او را اجازت داد ، و او به خلوت از مستنصر پرسيد كه بعد از تو بر كه دعوت كنم ؟ گفت : بر فرزندم نزار كه مهمتر است . » ؛ - ص 77 . ولى در جاى ديگر آورده است : « . . . اگرچه پيش مستنصر نرسيد » ( ص 101 ) . و در جهانگشا آمده است « . . . هرچند نزديك مستنصر رسيدم . » ؛ - جهانگشاى جوينى ، ج 3 ، ص 69 . ( 5 ) . نام اين امير الجيوش ، بدر الجمالى بوده است .