قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2533
تاريخ الفي ( فارسى )
نيشابور فرستاد تا در مجلس آن بزرگوار به استفاده و تعلّم قرآن مشغول گشتم . او را با من نظر عنايت و عاطفت بود و مرا به خدمت او الفتى و مؤانستى پيدا شد ؛ چنانچه مدّت چهار سال در خدمت او بهسر بردم . در اين اثنا ، حكيم عمر خيّام ، كه نيشابورى الأصل بود ، نيز به خدمت امام موفّق ، رحمة اللّه ، آمد و متعاقب او پدر حسن صبّاح نيز از براى رفع تهمت رفض از خود و طمع دولت و اقبال ، كه در شاگردى امام موفّق متوقّع بود ، آن مخذول ، يعنى حسن ، را به خدمت امام آورد « 1 » . حسن در آن وقت ، به سنّ من بود و جودت فهم در مرتبهء كمال داشت ؛ بنابراين ميانهء من و او اختلاط و آشنايى استحكام يافت و اكثر اوقات درسها را با يكديگر ، إعاده مىكرديم . پدرش بعد از آنكه پسر را پيش امام موفّق شاگرد ساخت ، خود به طريق زهد زاويهاى اختيار كرده و گاهى مردم ، سخنان إلحاد و إعتزال از وى روايت مىكردند . و وقتى به كفر و زندهاش منسوب مىساختند ، او خود را به عرب منسوب مىكرد و مىگفت : من از اولاد صبّاح حميرىام . پدرم از كوفه به قم و از قم به رى آمد . و ليكن مردم خراسان و اهالى ولايت طوس بر اين سخن انكار مىكردند و مىگفتند كه : پدران او از روستاى ولايت طوساند . القصّه ، آن مخذول روزى با من و عمر خيّام خطاب كرد و گفت : اشتهار تمام دارد كه شاگردان امام موفّق به دولت مىرسند . اكنون شكّ نيست كه اگر همه نرسيم ، يك كس از ما به دولت خواهد رسيد ، در آن وقت شرط و پيمان ميانهء ما چگونه خواهد بود ؟ گفتم : به هرچه فرمايى . گفت : عهد كرديم كه هركه را دولت روزى گردد ، على السويّه شريك باشند و صاحب آن دولت خود را ترجيحى ندهد . گفتم : چنين باشد . بر اين جمله معاهده واقع شد و روزگارى بر اين بگذشت و من از خراسان به ماوراء النهر و غزنين و كابل افتادم . چون معاودت نموده متقلّد وزارت سلطان الب ارسلان گشتم ، كه در آن ايّام حكيم خيّام نزد من آمد و آنچه از لوازم حسن عهد و مراسم حفظ پيمان و وفا باشد بهجاى آورده مقدم او را به موجب اعزاز و اكرام تلقّى نمودم . بعد از آن گفتم : مردى صاحب كمالى ، ملازم سلطان بايد بود ؛ چه ، به معهود مجلس امام موفّق منصب مشترك است . شرح فضايل تو با سلطان بگويم و حال درايت و كفايت تو به نوعى در ضمير او متمكّن گردانم كه همچو من به درجهء اعتبار رسى ؟ حكيم عمر خيّام گفت : عرق شريف و نفس كريم و طينت خجسته و همّت بلند تو را بر
--> ( 1 ) . داستان همدرس بودن اين سه بزرگ ، نهتنها در كتب معتبر تاريخ آمده است ، بلكه در يكى از كتب معروف اسماعيليان به نام سرگذشت سيّدنا مذكور است . عطاملك جوينى و خواجه رشيد الدّين فضل اللّه ، هردو اين كتاب را ديده و در تواريخ خويش از آن نقل كردهاند .