قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2534
تاريخ الفي ( فارسى )
اظهار اين مكارم ترغيب مىنمايد ، و إلّا چون من ضعيفى را چه حدّ آنكه وزير [ 300 الف ] مشرق و مغرب با وى اينچنين تواضع كند . شكّ نيست كه در اين تلطّفات صادقى نه متكلّف ، و امثال به جنب علوّ شأن و رفعت مكان تو مقدارى ندارد ، و ليكن حقوق و احسان تو نزد من متكثّر است . اگر همه عمر در مقام شكر باشم هنوز از عهدهء يك شكر مكرمت ، كه اكنون مىفرمايى ، بيرون نتوانم آمد . مرا تمنّى آن است كه هميشه با تو در مقام حسن عبوديّت باشم . اين مرتبهاى كه مرا دلالت به آن مىفرماييد اقتضاى آن نمىكند ؛ چه طبيعت اكثر مردم مجبول بر كفران نعمت است ، العياذ باللّه منه . اكنون كمال عنايت آن است كه به دولت تو در گوشهاى بنشينم و به نشر فوايد علمى و دعاى دولت و جاندرازى تو مشغول باشم « 1 » . چون عمر خيّام بر همين سخن اكتفا نمود دانستم كه ما فى الضّمير خود را بىتكلّف مىگويد ، هرساله جهت اسباب او هزار و دويست مثقال طلا بر املاك نيشابور نوشتم . او بعد از آن معاودت نموده تكميل فنون كرده ، خصوصا در فن هيئت كه در آنجا به درجهء رفيع ترقّى و تعالى رسيد . القصّه ، كار عمر خيام به جايى رسيد كه مقتداى حكماى زمان خود شد ؛ چنانچه امام محمّد غزالى كتاب حكمة العين را پيش او خواند و در نوبت جهاندارى سلطان ملكشاه به مرو آمد و در علم حكمت تعريفات بسيار يافت و سلطان عنايتها فرموده به مراتب عاليه ، كه كبار علما و حكما را باشد ، رسيد « 2 » . امّا آن مخذول در ايّام سلطنت الب ارسلان گمنام بود و هيچ اثرى از وى ظاهر نشد . در ايّام دولت سلطان ملكشاه پيدا شده در وقتى كه سلطان از مهمّ قاورد فارغ شد و تسكين مواد فاسدهء او كرد ، در نيشابور آن مخذول پيش آمد . آنچه در وسع محافظان عهد و وفا و مراقبان صدق و صفا باشد ، از اعزاز و اجلال و اكرام ، حقّ المقدور با او به ظهور مىرسيد و يوما فيوما تلطّفى مجدّد و تفقّدى مشيّد « 3 » نسبت به او واقع مىشد تا آنكه روزى به من گفت : اى خواجه ، تو از اهل تحقيق و ارباب كمالى و پيش تو محقّق است كه دنيا متاع قليل است ، روا باشد كه از جهت جاه و محبّت دنيا نقض عهد كنى و در زمرهء الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ * « 4 » درآيى ؟ گفتم : حاشا . گفت : آرى ، مكارم بىغايت مبذول مىدارى و ليكن خود مىدانى كه معاهد ميانهء ما و شما اين بود ؟ گفتم : سمعا و طاعة . جاه و منصب ، بلكه ساير مؤنت و مكنت نيز در ميان است .
--> ( 1 ) . عمر خيام گفت : « سوداى ولايت دارى و سر امر و نهى ندارم . مرا بر سبيل مشاهره و مسانيه ، ادرارى وظيفه فرماى . » ؛ - سرگذشت سيّدنا ( به نقل از جامع التّواريخ ، ص 21 ) . ( 2 ) . نجم الدّين دايه اگرچه عمر خيّام را به واسطهء استعداد ، دانايى ، هوش و حكمتش ستوده ، امّا او را در زمرهء آن دسته از فلاسفه و دهريون نگونبختى مىداند كه محروم از فيض الهىاند و در بيراههء حيرت و ضلالت افتادهاند ؛ - مرصاد العباد . ( 3 ) . مشيّد : محكم و استوار . - و . ( 4 ) . آنان كه پيمان خدا را [ پس از بستن ] مىشكنند ؛ ( بقره ، 27 ؛ رعد ، 25 ) .