قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2501

تاريخ الفي ( فارسى )

آدمى هلاك مىگشت و متوجّه آن كوهستان شد . چون به آن قبيله ، كه محمّد بن ابراهيم در او بود ، رسيد ، به رسم فصّادان آن بلاد ، در حوالى منزل محمّد بن ابراهيم فرياد مىكرد . و چون مكرّر فرياد برآورد محمّد بن ابراهيم را به مقتضاى ارباب الدّول ملهمون ، دغدغه‌اى به خاطر رسيد كه اين مقدار مبالغهء اين مرد فصّاد در صنعت خود و طلب داشتن مشترى كه بر دست او فصد كند ، سيّما در اين قبله ، بىچيزى نخواهد بود . بنابراين ، تحقيق نمود كه اين مرد ، كه اين همه فرياد مىكند ، اينجايى است يا غريب است ؟ گفتند مردى غريب است كه به اين ايّام به اين قبيله درآمده . محمّد بن ابراهيم فرمود كه او را طلب داشتند . بعد از آن ، يكى از فصّادان آن قبيله را فرمود كه به يكى از نشترهاى خودش فصد كن . اتّفاقا ، به مجرّد رسانيدن نشتر به اعضاى آن فصّاد ، دستش ورم كرده از حيات وداع نمود . چون اين خبر ، به امير المسلمين يوسف بن تاشفين رسيد ، اعراضش زياده شد و در دفع محمّد بن ابراهيم اهتمام و سعى بيشتر از پيشتر به كار داشت . بنابراين ، كس به آن قبيله فرستاده جمعى از رؤساى آن قبيله را به عنايت بسيار با خود متّفق ساخت . بعد از آن ، براى ايشان يك ظرفى پر از عسل مسموم فرستاده پيغام داد كه : نوعى كنيد كه از اين عسل قدرى به خورد محمّد بن ابراهيم بدهيد . اتّفاقا ، در همان روز ، محمّد بن ابراهيم به خانهء آن جماعت رفت و ايشان بعد از ضيافت مقرّر گفتند : يكى از ياران براى ما عسلى خوب فرستاده و ما مىخواستيم كه آن ظرف عسل را از بس كه نفاست دارد همچنان به خدمت تو فرستيم . اكنون چون شما خود تشريف ارزانى داشته‌ايد آن ظرف عسل تعلّق به شما دارد . به هركه گوييد بسپاريم . محمّد بن ابراهيم باز به مقتضايى كه ارباب دول را مىباشد ، خدشه‌اى به خاطر رسيده فرمود : آن عسل را حاضر سازيد . چون عسل را حاضر ساختند ، محمّد ديد كه بسيار عسل صاف و پاكيزه‌اى است . فرمود كه چند نان تازه بيارند . چون نان حاضر شد ، فرمود : اوّلا شما از اين عسل با اين نان قدرى تناول فرماييد تا بعد از آن ، من نيز با شما موافقت نمايم . ايشان متحيّر و مبهوت گشتند . امّا چاره‌اى جز آن نداشتند كه قدرى از آن به‌كار برند ؛ چه ، اگر آن را نمىخوردند محمّد بن ابراهيم همه را به قتل مىرسانيد . آخر الأمر ، به مجرّد چشيدن آن عسل ، تمامى آن جماعت به صحراى عدم و اصل گشتند . بعد از آن ، محمّد بن ابراهيم مكتوبى به يوسف بن تاشفين نوشت بدين‌مضمون : « هرچند تو وسايل قتل من انگيختى حقّ ، سبحانه و تعالى ، مرا از شرّ مكر و حيلهء تو نگاهداشت . اكنون شرم از خود بدار و بدان كه حقّ ، سبحانه و تعالى ، حافظ و ناصر من است . از غيرت قهر او بترس . من هرگاه كه به اين كوهستان ، كه نسبت به ولايتى كه حقّ ، سبحانه و تعالى ،