قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2500

تاريخ الفي ( فارسى )

مستولى شده بود و بعد از فوت قاضى مذكور چنانچه سابق مرقوم گشت ، فرزندان او قائم‌مقام او بودند ، بر سر ايشان فرستاد . چون اولاد قاضى طاقت مقاومت عساكر خليفهء مصر نداشتند ، بالضّروره مدينهء صور را بىمحاربه تسليم ايشان نمودند و امراى المستنصر باللّه عمّال و وكلاى خود را در آن مدينه نصب فرموده روى به بلدهء صيدا نهادند . و او را نيز به حيطهء تصرّف خود درآورده متوجّه بلدهء عكّا گشتند و او را فتح نموده عنان عزيمت به جانب مدينهء جبل منعطف داشتند ، و او را نيز به اوّل‌وهله در حوزهء تصرّف خود درآورده يكى از امراى خود را بر اين شهر امير ساخته به جانب مصر مراجعت نمودند . و از جمله غرايب واقعات اين سال ، آنچه ميانهء امير المسلمين يوسف بن تاشفين « 1 » ، صاحب ولايت مغرب ، و محمّد بن ابراهيم كزولى واقع شده بود مىباشد . تفصيل آن در كتب معتبرهء تواريخ چنين آمده كه قبل از اين ، ميانهء امير المسلمين يوسف بن تاشفين و محمّد بن ابراهيم محبّتى و مودّتى تمام بود و هميشه محمّد بن ابراهيم به خدمت امير يوسف مىآمد . اتّفاقا ، در اين سال جمعى به امير المسلمين يوسف بن تاشفين رسانيدند كه عن‌قريب است كه محمّد بن ابراهيم كزولى خروج مىكند . و چون قبيلهء كزوله در كثرت و قوّت آنچنان بودند كه هرچه تصوّر كنند قريب الوقوع توانستى بود ، مع هذا خيال گرفتن جايهاى محكم و كوهها كه گرفتن آنها از جمله محالات بود ، داشتند . القصّه ، يوسف تاشفين از وى متوهّم شده كس به طلب او فرستاد و او چون هميشه پيش او مىآمد ، اين نوبت نيز بىملاحظه متوجّه ملازمت او گشت . اتّفاقا ، چون به حوالى مراكش ، كه پايتخت يوسف بن تاشفين بود ، رسيد ، بر وى ظاهر شد كه يوسف بن تاشفين اين مرتبه با او در مقام نفاق و غدر است . بنابراين ، از همانجا برگشته روى به كوهستان خود نهاد و امير المسلمين يوسف بن تاشفين هرچند معتمدان خود را فرستاده او را طلب نمود و به ايمان مغلّظه مؤكّد گردانيد كه : من با تو در مقام عذر و حيله نيستم ، محمّد قبول نكرد و قدم از آن كوهستان بيرون ننهاد . چون بر يوسف بن تاشفين محقّق شد كه آمدن محمّد بن ابراهيم نزد او محال است ، بالضّروره در مقام دفع او شده تدبيرات مىانديشيد . تا آنكه رأيش بر آن قرار گرفت كه فصّادى را طلب داشته صد دينار سرخ به او داد كه : اگر تو به آن كوهستان رفته نوعى كنى كه محمّد بن ابراهيم را كه هرساله به فصد كردن معتاد است نيشترى كه او را به زهر آب داده باشند فصد كنى ، صد دينار ديگر نيز به تو ارزانى خواهم داشت . فصّاد اين معنى را قبول كرده چند نيشتر را آنچنان به زهر آب داد كه به مجرّد ملامسهء آنها

--> ( 1 ) . ق : پاشفين ؛ ش : ناشقين .