قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2389
تاريخ الفي ( فارسى )
ربّ العالمين ، امّا چون ارادهء ازليّه به إتمام و ابقاى آن تا قيام السّاعه و ساعة القيام تعلّق گرفته ، يقين كه به مقتضاى وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ « 1 » ارادت ايشان را جز خيبت و خسارت نخواهد بود و هيچ احدى را اين آرزوى باطل ، كه باعث بر آن محض وسوسهء شيطانى است ، حاصل نخواهد شد . القصّه ، چون اين خبر در حدود خوى و سلماس به سمع البارسلان رسيد خود را بر جمع سپاه خود كه در اقاصى بلاد خراسان و ماوراء النهر تا تركستان پراكنده بودند قادر نديد ؛ چه ، ارمانوس از روى استعجال مىآمد و قريب به ولايت كردستان و اخلاط رسيده بود ، بنابراين البارسلان تكيه بر عنايت الهى و وعدهء او به تأييد شريعت حضرت رسالتپناهى كرده از همانجا اهل و عيال و أحمال و اثقال خود را به جانب همدان فرستاد . و بعضى از مورّخين مثل ابن أثير و صاحب [ تاريخ ] گزيده و صاحب روضة الصّفا بر آناند كه نظام الملك را در اين وقت به همراه زن و فرزند [ ان ] خود فرستاده وصيّت فرمود كه : اگر مرا قضيّهاى رسد پس پسر من ملكشاه وليعهد من است . و از بعضى تواريخ ، چنانچه ذكر آن بتفصيل خواهد آمد ، ان شاء اللّه تعالى ، چنين معلوم مىشود كه خواجه نظام الملك در اين يورش همراه بود . امّا در تاريخ روضة الصّفا چنين مسطور است كه در حين مراجعت سلطان در موضع خوى منهيان به سمع أشرف سلطان رسانيدند كه قيصر روم لشكر بىپايان از روس و ارمن و سريانيان جمع آورده با سيصد هزار سوار جرّار نيزهگذار ، كه نام ايشان در دفتر عرض ثبت نبودند ، با چندين بطارقه و اساقفه كه محاسب وهم از تعداد آن عاجز است به قصد آنكه اوّلا مدينة السّلام بغداد را مسخر ساخته به جاى خليفه ، جاثليقى نصب نمايد و بعد از آن تا سمرقند در هيچجا توقّف ننموده مصاحف را بسوزد و هيچ احدى را كه به سمت اسلام و متابعت دين محمّدى ، عليه و آله شرايف التّحيّات ، موسوم باشد زنده نگذارد متوجّه اين صوب است و اينك از روى استعجال مىآيد و اين زمان نزديك به ولايت اخلاط رسيده باشد . چون اين خبر ، متيقّن سلطان شد با وزير خود نظام الملك فرمود كه : احمال و اثقال را به موضعى كه مصلحت باشد ضبط نماى كه من عزيمت آن دارم كه با اعداى دين دست در كمر زنم . نظام الملك جواب داد كه : چون در اين مدّت انعام و اكرام سلطان دربارهء اين بندهء كمينه متوالى و متواتر بود مفارقت ركاب عالى را كارهم و به هيچ وجه روى از خدمت برنخواهم تافت و از تحت ظلّ رايات منصوره به جايى ديگر نخواهم رفت . سلطان فرمود : اى خواجه ، تو هرگز از من غايب نيستى و هميشه در دل من حاضرى و غيبت قالبى را اعتبارى نيست . بركت [ وجود ] تو هميشه همراه ماست . امّا چون معتمدى كه او
--> ( 1 ) . و خدا تمامكنندهء نور خود است ؛ ( صف ، 8 ) .