قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2387

تاريخ الفي ( فارسى )

مشاهير قلاع عالم ممتاز است و به كثرت آب هيچ‌جا به او نمىرسد ؛ چه ، با وجود آنكه آب فرات در دامنهء آن كوه ، كه قلعهء آمد بر آن واقع است ، مىگذرد چندين چشمهء آب شيرين از اندرون قلعه مىجوشيد ، چنانچه اهالى آن شهر را اصلا و قطعا احتياج به آب بيرون نمىشود مگر كسى كه از روى تكلّف مىخواسته باشد آب فرات بخورد از پايين آب مىآورد . و چون الب‌ارسلان آن قلعه را مشاهده نمود از بس كه از وضع و استحكام عمارتش محفوظ شد ، در دور آن مىگشت و سينهء خود را بر ديوار آن قلعه مىماليد و از آنجا متوجّه بلدهء رها شد و بعد از چند روز محاصرهء آن بلده ، از گرفتن آن مأيوس شده متوجّه حلب گشت . و چون به حوالى حلب رسيد ، محمود بن [ صالح بن ] مرداس و نقيب النقبا طراد بن محمّد زبيبى ، كه از پيش خليفه ، القائم بامر اللّه ، به نزد او آمده بود ، پيش سلطان الب‌ارسلان فرستاده التماس آن كرد كه : آنچه از لوازم اطاعت و انقياد سلطان باشد من همه را قبول دارم ، امّا سلطان مرا از آمدن در مجلس خود معذور دارد . چون نقيب النقبا به خدمت سلطان رسيد ، بعد از گذرانيدن تحف و هدايايى كه محمود فرستاده [ بود ] ، التماس محمود را به عرض رسانيده و گفت كه : مصداق اخلاص محمود نسبت به سلطان آن است كه قبل از اينكه سلطان عنان عزيمت به اين جانب معطوف دارند ، ايشان خطبه را به نام القائم بامر اللّه خواندند و رؤوس منابر ولايت را به ذكر القاب سلطان مزيّن داشته هميشه به مراسم دولتخواهى و يكجهتى قيام مىنمايد . الب‌ارسلان در جواب نقيب النقبا فرمود كه : از خطبه خواندن ايشان چه فايده كه در جميع مساجد بلاد ايشان همچنان به رسم علويه « حىّ على خير العمل » در بانگ نماز مىگويند [ 282 ب ] و مع هذا بر تقديرى كه « حىّ على خير العمل » را بر طرف نسازند [ و ] تا محمود در مجلس من حاضر نشود و بساط مرا نبوسد ، هيچ فايده مترتّب نخواهد شد . القصّه ، چون محمود از قبول التماس خود مأيوس گشت به ضبط برج و باروى شهر اشتغال نمود . سلطان الب ارسلان نيز لشكرها را بر دور قلعهء حلب تقسيم نموده شروع در جنگ كرد و چند روز متواتر و متوالى ، نايرهء جدال و قتال اشتعال داشت تا آنكه روزى از بالاى قلعه سنگى بزرگ به منجنيق انداختند و آن سنگ آنچنان بر گردن اسب الب ارسلان خورد كه گردن مركب درهم شكست و سلطان از اسب به زير افتاد . و چون مهمّ به اينجا رسيد ، سلطان الب‌ارسلان در باب گرفتن حلب جدّ و اهتمام بيشترى فرمود و از گرانى غلّه كار اهالى قلعه به اضطرار كشيده بود . بنابراين ، شبى در وقتى كه كسى خبردار نبود محمود با والدهء خود منيعه دختر وثّاب نميرى ، از قلعه بيرون آمده خود را به ملازمت سلطان رسانيدند و منيعه پيش سلطان رفته به عرض رسانيد كه : اينك من پسر خود را