قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1580
تاريخ الفي ( فارسى )
واقعهاى ديدم ؛ گويا كه احمد بن الخصيب وزير اينجا ايستاده مىگويد كه منتصر خليفه بعد از يك هفته خواهد مرد . گفتم : منشأ اين خواب غلبهء سودا خواهد بود ، و الّا خليفه الحال در ميدان به كمال صحت و سلامت چوگان مىبازد . اتّفاقا در اين اثنا طعامى حاضر بود ، پيش پدر من آوردند . هنوز از طعام خوردن فارغ نشده بوديم كه يكى از اعيان پيش پدر من آمد و گفت : احمد بن الخصيب را در دار الخلافه بسيار سراسيمه ديدم و از وى سبب آن پرسيدم ، گفت : امير المؤمنين بعد از فراغ از چوگانبازى به حمام رفت و از حمام بيرون آمده در بادگير خانه خواب كرد و او را هوا دريافت . الحال تب گرم دارد و بسيار اضطراب مىنمايد . چون من پيش رفتم و گفتم : يا امير المؤمنين ، از اين تب به خود اندوه راه نبايد داد ؛ چرا كه ، امير المؤمنين بعد از لعب چوگان به حمام تشريف بردند و از حمام بيرون آمده در بادگير خوابيده بنابراين از اثر هوا اين حرارت به هم رسيده . در جواب من گفت : اى احمد ، من از مرگ مىترسم ؛ چرا كه ، در خواب ديدم كه شخصى با من گفت كه بيست و پنج سال زندگانى خواهى كرد . اتّفاقا او سال بيست و پنجم از عمر او بود . و در تاريخ ابن كثير شامى چنين آورده كه يكى از خواص منتصر پيش وى رفت ، ديد كه گريه و اضطراب مىكند . گفت : يا امير المؤمنين ، لا ابكى اللّه عينيك ؟ يعنى : نگرياند خداى تعالى چشم تو را . سبب اين گريه چيست ؟ گفت : امشب پدر خود را به خواب ديدم كه به من عتاب كرد و گفت اى منتصر ، مرا كشتى به هوس خلافت ، امّا تو هرگز از خلافت برخوردار نخواهى شد و عنقريب است كه درك الاسفل قرارگاه تو خواهد بود . آن شخص گفت : يا امير المؤمنين ، بر خوابى - كه اكثر اوقات باعث بر وى اخلاط فاسده مىباشد اعتماد نبايد نمود . بعد از اين خواب به اندك روزى او را جراحتى در سر پيدا شد . از جهت مداواى آن جراحت روغن در گوش او چكانيدند . اتّفاقا ، رسيدن روغن به آن جراحت و مردن او يكى بود . و بعضى گفتهاند كه معدهء او ورم كرد و به آن مرض بمرد . و بعضى گفتهاند كه برادران منتصر حجّامى را كه فصد او مىكرد ، بر اين داشتند كه به نيشتر زهرآلود او را فصد نمود « 1 » . آوردهاند كه مادر منتصر در مرض موت از وى پرسيد كه : چه حال دارى ؟ گفت : چه حال باشد كسى را كه نه دنيا داشته نه آخرت ! « 2 »
--> ( 1 ) . و نيز گويند چون تركان از تشتّت رأى او وحشت داشتند و از وى تغيير مزاجى فهم كرده بودند ، حجّامى را فريفتند تا به نيش زهرآلود او را فصد نمود ؛ - باستانى پاريزى ، يعقوب ليث ، ص 291 . ( 2 ) . اقوال مورّخين در خصوص خصايص منتصر مختلف است . مسعودى نويسد : « مردى پرتحمّل و خردمند و نكوكار و خيردوست و بخشنده و اديب و عفيف بود . . . چندانكه پيش از او خليفهاى چون او نبود . ( مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 541 ) . « او مردى زيرك بود بغايت سفّاك و بىباك . . . » ( تجارب السّلف ، ص 181 ) ؛ « در حقّ علويان انعامات و كرامات بىقياس كردى » ( تاريخ گزيده ، ص 325 ) ؛ « منتصر طبع شعر داشت » ( معجم الشعرا ، ص 400 ) .