قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2138

تاريخ الفي ( فارسى )

بيايد ؛ مع هذا به آن مرد گفت : اگر وقتى باشد كه ايشان گويند پادشاه در خواب است يا به بهانه‌اى ديگر تو را توقّف فرمايند ، از فلان موضع بيا و فرياد آهسته بكن ، كه به مقصود خود خواهى رسيد . القصّه ، آن شب از روى اطمينان خاطر به خانهء خود رفت . آن شب كسى آزار او نرسانيد . شبى ديگر نيز كسى به خانهء او نرفت . چون شب سيّم درآمد خواهرزادهء سلطان محمود در نصف شب باز به خانهء آن مرد درآمد و او را از خانه بيرون كرده به فراغت خود مشغول گشت . آن شخص دوان‌دوان به در خانهء سلطان محمود درآمده ، جماعتى از حاجبان گفتند : اى مرد ، تو ديوانه‌اى ، اين هنگام پادشاه در حرم است . هيچ كس را به حرم پادشاه نمىتوان فرستاد . آن مرد هرچند گفت كه : در حضور من شما را سفارش كرد كه مانع من نشويد ، ايشان گفتند : اگر پادشاه در بيرون ديوانخانه باشد هيچ‌كس منع نمىتوانست كرد ، امّا الحال كه سلطان در حرم است چگونه كسى را توان گذاشت ؟ القصّه ، آن مرد به آن ، موضع كه سلطان محمود گفته بود رفته آهسته فرياد برآورد كه سلطان محمود فى الحال آواز داد كه : اى مرد فقير ، باش كه بيرون مىآيم . پس سلطان محمود بيرون آمده همراه آن شخص متوجّه خانهء او شد . چون به خانهء او رسيد ، درآمد ، ديد كه خواهرزاده‌اش با زن آن مرد در يك فراش خوابيده و شمعى بر سر ايشان مىسوزد . سلطان محمود فى الحال شمع را فرونشانيد و خنجر برآورده سر خواهرزادهء خودش را از تن جدا ساخت . بعد از آن فرمود كه اى مرد ، جرعه آبى دارى ، بيار تا بنوشم . آن مرد كوزهء آب آورد . سلطان محمود آب نوشيده برخاست و گفت : اى بابا ، برو و به فراغت خود بخواب . آن مرد دست بر دامن يمين الدّوله ، سلطان محمود ، زد و گفت : به آن خدايى كه تو را اين مقدار عدل كرامت فرموده با من بگوى كه سبب فرونشانيدن شمع چه بود و بعد از آن آب خوردن از براى چه . و الحال چه كردى كه به من مىگويى : برو و به فراغت خواب كن . سلطان گفت : شرّ ظالم از تو دفع كردم و سرش را از تن جدا ساخته اينك مىبرم . شمع فرونشانيدن من از براى آن بود كه خواهرزادهء من بود ، مىترسيدم كه اگر در روشنايى سرش را ببرم نظر من بر وى افتد و رحم و شفقت به خاطرم رسد و پيش حقّ ، سبحانه و تعالى ، موأخذ باشم . و آب طلبيدن از براى آن بود كه تو وقتى كه حال خود به من گفتى من با خداى عهد كرده بودم كه تا شرّ اين ظالم را از اين فقير دفع نكنم طعام و آب نخورم ، و در اين سه شبانه‌روز هميشه منتظر تو مىبودم . الحال كه شرّ او را از تو دفع كردم تشنگى بر من غلبه كرده بود ، جرعه آبى خوردم . و بر عقلاى نيك‌انديش مخفى و مستور نخواهد بود كه اگرچه از سلاطين نامدار ، عدالت بسيار است ، امّا اينچنين عدالتى از هيچ يك منقول نيست . و اللّه اعلم بسرائر العباد .