قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2050
تاريخ الفي ( فارسى )
و از جمله وقايع اين سال آنكه خليفهء مصر الحاكم باللّه علوى مكتوبى به سلطان محمود ، يمين الدّوله ، نوشت و او را به بيعت خود دعوت نمود . سلطان آب دهن بر مكتوب او انداخته فرمود تا آن مكتوب را در برابر آن كسانى كه آورده بود سوختند و دشنام بسيار داده آن شخص را بيرون كرد و اين معنى را نوشته به خليفهء عباسى القادر باللّه ارسال داشت « 1 » . و ابن جوزى در تاريخ خود آورده كه در رمضان اين سال ستارهاى از جانب مشرق به جانب مغرب افتاد كه شعاع آن بر شعاع ماه غلبه داشتى ، و چون بر زمين افتاد چند پاره شد و قريب به يك ساعت زمانى آن شعاع بود . بعد از آن بر طرف شد . و در اين سال در ميانهء مسلمانان و نصارى جنگى عظيم واقع شد و سبب آن بود كه در بغداد زن يكى از بزرگان نصارى فوت شد و ايشان او را با صلهها و ناقوسها چنانچه در دين ايشان قرار يافته علانيه و آشكارا ، بيرون آوردند . و چون در شريعت غرّاى « 2 » محمّدى چنين مقرّر شده كه اهل ذمّه بايد كه شعائر دين خود را ظاهر و آشكار نسازند ، بعضى از مسلمانان بر اين فصل انكار نموده در صدد منع و زجر آمدند و از آنجا نصارى نيز به واسطهء اعتماد بر شأن و بزرگى [ 242 ب ] ابن ابو اسرائيل كه به واسطهء كثرت مال كمال اعتبار داشت ، بر مسلمانان هجوم كرده جنگى عظيم كردند ؛ تا آنكه كار به جايى رسيد كه نصارى غالب آمدند و در شهر بغداد آنچنان فتنهاى حادث شد كه بازارها بسته شد و مساجد خالى ماند . چون اين خبر به خليفه القادر باللّه رسيد به طلب ابن ابو اسرائيل كس فرستاد . او در مقام امتناع و تمرّد آمده امتثال امر خليفه نكرد ؛ تا آنكه خليفه عزيمت آن نمود كه خود از بغداد بيرون آيد كه در اين وقت مسلمانان هجوم عام آورده جمعى كثير از نصارى را به قتل رسانيدند و خانههاى ايشان را نهب و غارت كردند . چون ابن ابو اسرائيل اين حال را مشاهده نمود خوف بر وى استيلا يافته در صدد عذرخواهى درآمد و از براى مقرّبان خليفه زرها فرستاد تا او را امان داده پيش خليفه بردند و خليفه از سر گناه او درگذشت و فتنه فرو نشست .
--> ( 1 ) . گرديزى در خصوص آمدن تاهرتى به حضور سلطان محمود مىنويسد : « و هم در اين سال رسول عزيز مصر آمد ، كه او را « تاهرتى » گفتندى . و چون نزديك خراسان رسيد فقها و اهل علم گفتند كه اين رسول به دعوت عزيز مصر همى آيد و بر مذهب باطنيان است . چون محمود اين خبر بشنيد ، نيز مر آن رسول را پيش خويش نگذاشت و بفرمود تا او را به حسن بن طاهر بن مسلم العلوى سپردند . و حسن ، تاهرتى را به دست خويش گردن بزد به شهر بست » ؛ - زين الأخبار ، ص 181 ؛ جرفاذقانى ، ترجمهء تاريخ يمينى ، ص 369 به بعد . ( 2 ) . غرّا : روشن . - و .