قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2046
تاريخ الفي ( فارسى )
اين اثنا ، فرمان يمين الدّوله رسيد كه : « آلتونتاش ، شاه شار را بند كرده به دست معتمد سپرده به اين جانب فرستد . » حكايت كنند كه غلامى كه موكّل شار بود مىخواست كه پيش از رسيدن خود به غزنين ، به خاتون خويش نامهاى نوشته و از مجارى احوال خود در آن سفر ، خاتون خود را اعلام نمايد . بنابراين ، شاه شار را تكليف نمود كه چند سطرى به اين مضمون جهت او نويسد . شاه شار هر چند از اين معنى ابا و امتناع نمود فايده نداد . غلام سلطانى چون موكّل او بود ناچار شاه شار قلم برداشته و نوشت كه : « اى قحبهء نابكار شوخچشم تيرهروزگار ، تو را خيال و تصوّر چنان است كه افعال قبيحه و اعمال شنيعهء تو به گوش من نرسيده و ضايع ساختن اموال من در تحصيل مرادات خويش خاطرنشان نشده ، و پندارى كه من نمىدانم كه روزگار تو على الاتّصال به شراب خوردن و با حريفان نشستن مىگذرد و هر روز با حريفى و هر روز با ظريفى به مباشرت و معاشرت اشتغال مىنمايى ، و خانومان مرا به باد دادى و آبروى من ريختى و در هتك پردهء عصمت خويشتن كوشيده حرمت من نگاه نداشتى . اگر در زمان سلطنت و زمان عافيت ان شاء اللّه تعالى به وطن باز رسم سزاى تو بدهم و جزاى كردار تو در كنار بنهم . » القصّه ، شاه شار از روى غصّهء تمام روزگار خصوصا از تحكمّات آن غلام سياه بدكردار ، در اين باب مبالغه و اطناب تمام نموده سر نامه مهر كرده به دست غلام داد . چون آن نامه به خاتون او رسيد و بر مضمون آن اطلاع يافت دود از دماغ آن ضعيفه بيرون رفت و با خود گفت كه : يقين ، دشمنان و حاسدان پيش شوهر ، او را به انواع قبايح متّهم ساختهاند . بنابراين ، از ترس شوهر خانهء خود خالى كرده خود با خدمتكارانش از آن خانه بيرون رفته در گوشهاى پنهان گشت . غلام بعد از چند روز شاه شار را به غزنين رسانيده متوجّه خانهء خود گشت ، ديد كه در سراى فروبسته هيچ اثر آبادانى نمىنمايد . غلام حيران شده در خانه را بگشاد ؛ ديد كه خانهاى كه مانند گلستان ارم گذاشته بود در بيابان لوط خشك و خالى افتاده . نه از كدبانو نشانى و نه از خدمتكاران اثرى . كاكا از روى تعجّب حقيقت آن حال از همسايگان پرسيد . ايشان صورت نامه و قبايح و فضايحى كه در آنجا نوشته بودند با او گفتند . غلام فرياد برآورد كه : من از اينها خبر ندارم . پس خاتون را طلب داشته عذرخواهى نموده سوگندان ياد كرد كه : من آنچه در نامه آمده است اصلا خبر ندارم . القصّه ، در مجلس اوّل ، كه شاه شار را به خدمت يمين الدّوله ، سلطان محمود ، بردند اين حكايت را به سمع ايشان رسانيدند . سلطان بسيار تبسّم نموده فرمود كه : هركه شار را به امتثال اين تكليف مكلّف گرداند و با او نه به طريق عزّت و حرمت زندگانى كند ، سزاى او همين