قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2016

تاريخ الفي ( فارسى )

اين حالت را مشاهده نمود متحيّر شده شروع در تضرّع و زارى نموده به صلح راضى شد و كس پيش ناصر الدّين فرستاد كه : من هر سال مبلغى گرانمند به خزانه مىرسانم و چند زنجير فيل و ديگر آنچه امير ناصر الدين مىفرمايد خدمت مىكنم و حكم او را در ممالك هندوستان نافذ و جارى مىگردانم . امير ناصر الدّين از كمال مروّت و نيكويى كه ذات آن بر او مجبول بود ، ملتمسات ملك چيپال را قبول داشت . امّا يمين الدّوله سلطان محمود به هيچ وجه به صلح راضى نمىشد و امير ناصر الدّين از بس كه آثار رشد و پادشاهى از جبين فرزند خود مشاهده مىنمود از صوابديد او بيرون نمىرفت ، بنابراين در باب صلح پاره‌اى توقّف نمود . آخر الأمر ، چيپال بار ديگر رسولى چرب‌زبان پيش يمين الدّوله سلطان محمود فرستاده پيغام داد كه : شما جهل و تعصّب اهل هند را نمىدانيد . بايد كه معلوم شما باشد كه ايشان در وقت اضطرار مرگ نمىترسند . اگر سبب امتناع از صلح ، طمع در غنيمت اموال و جوارى اين طايفه است ، پس اين جماعت را قائده آن است كه هرگاه از طريق خلاص و نجات مأيوس گشتند هرآنچه در تصرّف و تملّك ايشان از اموال و نفايس مىباشد همه را در آتش كه او را پرستش مىكنند ، افكنده ، اوّلا زن و فرزندان خود را هلاك مىسازند ، بعد از آن با دشمنان از روى فراغت حرب مىنمايند تا همه هلاك شوند و حاصل همهء ايشان جز خاكستر نمىماند . چون امير ناصر الدّين را در صدق گفتار ملك چيپال شكّى نبود ناچار سلطان محمود را كه كمال ميل به جمع غنايم داشت ، خاطرنشان كرده به صلح راضى گردانيد . و چون مهمّ به صلح انجاميد قرار بر آن يافت كه ملك چيپال بر سبيل استعجال هزار هزار درم و پنجاه زنجير فيل به رسم هديه فرستاد و بعد از آن چند شهر از هند و چند قلعه از ولايت خود به تصرّف گماشتگان امير ناصر الدّين گذارد و بعضى از بزرگان ديار خود را به گرو پيش امير ناصر الدّين گذارد . القصّه ، بعد از قرار مذكور امير ناصر الدّين جمعى از مردم خود را همراه ملك چيپال كرد تا آن ولايت و قلاع را به تصرّف ايشان بازگذارد و طايفه‌اى از معارف و مشاهير ملك چيپال را همراه خود برد ، امّا ملك چيپال چون به مستقر سلطنت خود رسيد تمامى عهود و مواثيقى كه ميانهء امير ناصر الدّين شده بود فراموش كرده آن ولايت و قلاع را به تصرّف فرستادگان امير ناصر الدّين نداد و ايشان را رخصت مراجعت نيز نمىداد ، بلكه مىگفت : تا مردم مرا امير ناصر الدّين نفرستد ما نيز شما را رخصت نمىكنيم . و چون در اوايل حال اين خبر به سمع امير ناصر الدّين رسيد حمل بر اراجيف نموده تصديق نمىفرمود ، تا آنكه متعاقب مكتوبات آن جماعت رسيد و كيفيّت حال معلوم شد . و چون امير ناصر الدّين از اين حال آگاهى يافت آنچنان آتش غضب در نهاد او متصاعد گشت كه فى الحال در مقام انتقام آمده فرمان داد تا لشكرها جمع شدند و بر سبيل استعجال باز روى به ديار ملك چيپال غدّار نهاد . چون به ولايت