قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1939

تاريخ الفي ( فارسى )

عضد الدّوله اصلا به سخن او التفات نكرده فرمود كه او را به زندان بردند . چون مردم از پيش عضد الدّوله برخاستند ، فرمود تا مؤذّن را در خلوت پيش او حاضر ساختند . عضد الدّوله در خلوت مؤذّن را تسلّى داده فرمود كه مىدانم كه تو خبر از غلام من ندارى ، امّا غرض من آن است كه بر حقيقت حال علم اطلاع پيدا كنم ، بنابراين تو را به اهانت تمام در بند كردم . الحال به خانهء خود برو و اوّل كسى كه به پرسيدن تو بيايد و گويد كه : عضد الدّوله تو را گرفته بود براى كشتن غلام آن شخص را گرفته ، به كسان من سپار كه قاتل غلام من آن شخص خواهد بود . چون مؤذّن به خانهء خود مراجعت نمود آن شخص فى الحال پيش او آمد و گفت : اى مؤذّن ، تو را به تهمت قتل غلام گرفته بودند ، چون خلاص شدى ؟ مؤذّن گفت : به واسطهء آنكه نسبت به من اين حكايت محض تهمت و افترا بود . در اين اثنا ، كسان عضد الدّوله كه همراه مؤذّن كرده بود ، بيرون آمده آن شخص را گرفته پيش عضد الدّوله آوردند . آن شخص بعد از تفتيش و تهديد حقيقت حال را به خدمت عضد الدّوله معروض داشت و عضد الدّوله او را رعايت كرده رخصت فرمود . و از جمله حكاياتى كه از عضد الدّوله منقول است ، آن است كه شخصى مبلغى زر به طريق امانت پيش صرّافى گذاشته بود . بعد از مدّتى وقت احتياج چون آن مبلغ را از صراف طلب داشت صرّاف منكر شد . چون آن شخص گواهى نداشت ، عاجز شده روى به امير عضد الدّوله آورده حقيقت حال خود به عرض او رسانيد . عضد الدّوله فرمود : تو فردا بر در دكّان صرّاف يا نزديك به آن در بازار بنشين و انتظار مرا بكش . چون من به شوكت و عظمت پادشاهى از آنجا گذر خواهم كرد تو بىدهشت برخيز و بر من سلام كن . چون من به تو ملتفت شده پرسش يارانه كنم و بگويم اى فلانى ، تو در اين شهر مىباشى چرا پيش ما نمىآمدى ؟ تو در جواب بگو : كه الحال من مردى فقيرم و خدمهء امير به مرتبهء سلطنت و خلافت رسيده‌اند ، از آن جهت نتوانستم به ملازمت رسيد و من به تو خواهم گفت : كه مرتبهء سلطنت و خلافت مانع از آشنايى ياران سابق نمىباشد ، بلكه موجب معاونت و مظاهرات خواهد بود . به‌هرحال بعد از اين به وثاق من مىآمده باش . و چون من بعد از پرسش از پيش تو درگذرم تو فى الحال برو و امانت خود را از صرّاف بطلب . اگر داد فهو المراد ، و الّا پيش من بيا تا فكرى ديگر كنم . اتّفاقا ، آن مرد به موجب فرموده عمل نموده در برابر دكّان صرّاف توقّف نموده و عضد الدّوله در وقت مرور به آن شخص ملاطفت يارانه نموده درگذشت . چون صرّاف اين حالت را مشاهده نمود فى الحال خود پيش آن شخص آمد و گفت : امانتى كه به من سپرده بودى چه نشانى دارد ؟ آن مرد نشانى بگفت . صرّاف گفت : راست مىگويى . مرا از خاطر رفته بود . و در ساعت آن زر را بلاقصور بيرون آورده به او داد . و امثال اين تفرّسات از سلاطين روزگار