قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1923
تاريخ الفي ( فارسى )
ذكر وقايع سال سيصد و پنجاه و ششم از رحلت خير البشر در اين سال ، ركن الدّوله بويه به واسطهء آنكه پسرش عضد الدّوله لشكرى از فارس به بغداد برد و پسر عمّ خود ، عزّ الدّوله ، را گرفته در حبس كرد ، اعراض بسيار كرد تا آنكه غضب او به مرتبهاى رسيد كه فى الحال تب كرد و با وجود تب از رى متوجّه اصفهان شد ، و چون به اصفهان رسيد مرض او روى به ازدياد نهاد . چون اين خبر به عضد الدّوله رسيد بسيار انديشهناك شده كه مبادا پدرش در حين وفات از وى ناراضى باشد ، بنابراين بعد از تأمّل بسيار كس پيش ابو الفتح بن عميد « 1 » كه وزير ركن الدّوله بود ، فرستاده از وى التماس آن نمود كه نوعى كند كه پدر مرا طلب دارد كه بىطلب نزد او آمدن از ادب دور مىنمايد . ابو الفتح در اين باب سعى بسيار نمود تا آنكه ركن الدّوله به طلب عضد الدّوله كس فرستاد . چون عضد الدّوله به اصفهان آمد ، ركن الدّوله مجموع اولاد خود را جمع كرده در سراى ابو الفتح بن عميد جشنى عظيم ترتيب نمود و مملكت خود را بر ايشان قسمت فرمود ؛ به اين طريق كه : فارس و كرمان و اهواز تا نواحى بغداد به عضد الدّوله داد ، حكومت همدان و اعمال جبال و رى و طبرستان را به فخر الدّوله ارزانى داشت ، و مؤيد الدّوله را بر اصفهان و اعمال آن والى گردانيد . و دو برادر را وصيت كرد كه : بايد كه از سخن برادر كلان خود ، عضد الدّوله ، بيرون نرويد و عضد الدّوله را به شفقت بر ايشان وصيت فرمود .
--> ( 1 ) . هندوشاه نخجوانى ضمن بيان مراحل ترقى و عظمت اين وزير مىنويسد : « او از كفاة جهان و سرآمد روزگار بود و در علم و حكمت و فهم و ادب و شعر و كتابت و فصاحت و بلاغت و رياست و سيادت و ذكا و فطنت يگانهء آفاق ، و متنّبى مدايح او بسيار گفته است . . . » ؛ - تجارب السّلف ، ص 225 . نيز ؛ - توضيحات مرحوم قاضى طباطبايى بر آن ، ص 203 .