قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1890
تاريخ الفي ( فارسى )
سيف الدّولة بن حمدان و مدّاح او بود و از آنجا بهجانب مصرف رفت و قصيدهاى در مدح كافور اخشيدى گفت . چون از وى رعايتى كه متوقّع او بود ، نيافت هجو او گفت و از مصر گريخته به بغداد آمد و از بغداد به كوفه رفته مدح ابن عميد گفت و ابن عميد سى هزار دينار صلهء شعر او داد . او در بلاد شام دعوى نبوّت مىكرد و مىگفت بر من وحى نازل شده و سجعهاى خود را بر عوام مىخواند و مىگفت كه اين قرآنى « 1 » است كه جبرئيل امين آورده . و از جمله سجعهاى او اين عبارت است : و النجم السّيّار ، و الفلك الدّوّار ، و الليل و النهار إنّ الكافر لفى أخطار [ امض على سننك ] « 2 » واقف اثر من قبلك من المرسلين فانّ اللّه قامع بك من الحد فى دينه و صدّ عن سبيله و امثال اين عبارات بسيار است كه نقل آن موجب ملال سامع مىشود . القصّه ، چون دعوى كاذبهء او در حوالى حمص و زمين سماوه شيوعى و شهرتى پيدا كرد و خلقى بسيار بر وى جمع شدند و شوكت او بلند شد ، امير لؤلؤ والى حمص لشكرى فراهم آورده متوجّه قلعوقمع او شد و بعد از محاربات بسيار متنبّى را دستگير كرده در بند كرد . و چون مدّتى مديد در بند ابو لؤلؤ بود و در آنجا بيمارى عارض او شد ، چنانچه كار او به آنجا رسيد كه از حيات مأيوس گشت . پيش امير لؤلؤ كس فرستاد كه : من از دعوى كاذبهء خود توبه كردم و بر افعال شنيعهء خود نادم و پشيمانم . و در اين باب مكتوبى به خط خود نوشته كه مشتمل بود بر بطلان آنچه او دعوى مىكرد از نبوت . بنابراين ، امير لؤلؤ او را از بند خلاص كرد . او در آخر ايّام به فارس آمده در مدح عضد الدّوله ديلمى قصيدهء غرّايى گفت و عضد الدّوله سى هزار دينار به وى داد ، و در بعضى روايات دويست هزار درم نيز مذكور است ، بعد از آن ، عضد الدّوله شخصى را بر وى گماشت كه از وى سؤال كند كه عضد الدّوله در انعام و عطا بهتر است يا سيف الدّولة بن حمدان ؟ متنبّى در جواب آن سائل گفت : عطاياى عضد الدّوله عظيم و جزيل است ، امّا از روى تكلّف و تصنّع است و انعامات سيف الدّوله اگرچه حقير است و كمتر ، امّا مقارن به طيب خاطر و انتزاع نفس است . چون اين سخن به عضد الدّوله رسيد بسيار رنجيده ، جمعى اعراب را از بنى اسد كه متنبّى مقدّم ايشان را هجو كرده بود ، بر اين داشت كه او را در راه بكشتند . بنابراين ، قاتل ابن ابو جميل اسدى با شصت سوار مترصّد او مىبود تا آنكه متنبّى در وقت مراجعت از فارس در كنار چشمهء آبى فرود آمده بود و پسرش محسد و پانزده غلام همراه او بودند . بعد از ساعتى كه در آنجا آرام گرفتند خواستند طعامى كه رسيده بود بخورند كه در اثناى طعام كشيدن قاتل با آن شصت عرب در
--> - بر آن نوشته شدهاند . نيز در كتابى به نام سرقات المتنبّى به سرقت الفاظ و معانى بديعه بعضى از ادبا و طريقهء شعراى ديگر اشاره شده است . ( 1 ) . م : قرائتى . ( 2 ) . به قياس ريحانة الأدب ( ج ص ، ص 170 ) تصحيح شد .