قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1878
تاريخ الفي ( فارسى )
فرمود تا جميع مساجد و معابد آن شهر را خراب كردند و درختهاى آن بلده را قطع نمودند و حصار آن را ويران ساختند . و در حوالى عين زربه پنجاه و چهار قلعه را مسخّر گردانيدند ؛ بعضى به شمشير و بعضى به امان . و اسير بسيار گرفتند . از جملهء اسيرانى كه در اين مرتبه گرفته بودند ابو فراس سعيد بن حمدان بود كه از قبل سيف الدّولة بن حمدان نابت بلدهء منيح بود . بعد از بيست و يك روز ملك دمستق از عين زربه كوچ كرده متوجّه قيساريّه گشت . در اثناى راه ابن زيات ، امير طرسوس ، با چهار هزار كس به او برخورد . چون راه گريز نداشت ناچار به جنگ ايستاد و اكثر ايشان شهيد شدند . دمستق بعد از فتح قيساريّه متوجّه حلب گشت . سيف الدّوله چون تاب مقاومت نداشت با اندك جماعتى روى به گريز نهاد . ايشان در اوّل نوبت خانه سيف الدّوله را كه در بيرون حلب مىبود ، غارت كردند و اموال و اسلحهء بىشمار به دست آورده متوجّه حصار و شهر حلب گشتند . اهل حلب جنگهاى مردانه كردند و جمعى كثير از روميان هرروز به قتل رسانيدند ، تا آنكه روميان حصار حلب را نقب كرده خواستند كه در شهر درآيند كه اهل شهر واقف حال گشته ايشان را از آنجا مردانه بازداشتند و در ساعت آنجا را مستحكم ساختند . اهل حلب در مردانگى كار به جايى رسانيده بودند كه روميان از گرفتن شهر مأيوس شده ارادهء بازگشتن نمودند كه در اين اثنا ، اجامره و اوباش شهر حلب شروع در غارت خانههاى مردم كردند . اهل حرب از اين معنى بسيار آزرده و حيران شده درصدد حفظ منازل خود درآمدند . روميان در اين وقت فرصت غنيمت دانسته هجوم آورده به حصار شهر درآمدند و قتل عام كردند . نه روز حلب را آنچنان قتل و غارت كردند كه فوق آن تصوّر نتوان كرد . امّا هنوز قلعهء حلب را نگرفته بودند . در اين وقت چون ملك دمستق از جانب سيف الدّوله توهّم داشت كه مبادا او لشكر جمع كرده بر سر او ريزد ، خواست كه بيرون رود برادرزادهء او پيشآمد كه : چون ما شهر را گرفتهايم تا قلعه را نگيريم رفتن وجهى ندارد . ملك دمستق هر چند گفت كه : ما شهر را به واسطهء آن گرفتيم كه مردم اوباش و اجامرهء ايشان در اندرون با ايشان ناسازگارى و مخالفت كردند ، و الّا از دست اين مردم ما شهر نمىتوانستيم گرفت الحال در اين قلعه غير از سپاهيان جلد چيده و اشراف ايشان كسى ديگر نيست گرفتن بسيار مشكل است و سيف الدّوله بيرون است مبادا چشمزخمى به ما رسد ، فايده نكرد ، تا آنكه كار بر آن قرار گرفت كه برادرزادهء دمستق متوجّه گرفتن قلعهء دمستق شود . اتّفاقا ، همينكه برابر قلعه رسيد از بالا سنگى آمده راست بر پيشانى او آنچنان خورد كه گويا هرگز جان نداشت . و چون ملك دمستق برادرزادهء خود را كشته ديد فرمود تا تمامى اسيران اهل اسلام را كه دو هزار بودند گردن زدند . و در تاريخ ابن كثير شامى مسطور است كه در اين سال در بغداد شيعيان تمامى بر در خانههاى اهل سنّت شباشب به خط جلى نوشتند كه : « لعنت خداى بر معاوية بن أبى