قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1842

تاريخ الفي ( فارسى )

حين آبادانى به نوعى در زمين بايد نهاد كه هيچ احدى بر آن اطلاع نيابد . پس عضد الدّوله تاجر را مال بسيار داده به جانب روم روانه ساخت . چون آن بازرگان به روم رسيد ، همچنانكه عضد الدّوله او را تعليم كرده بود ، با اركان قيصر ملاقات نموده و پيشكشهاى لايق گذرانيده به وسيلهء ايشان پيش قيصر رفت و مصنوعات عجيب و بديع از جواهر و غير آن به طريق پيشكش گذرانيده منظور نظر قيصر گشت و خود را چنان باز نمود كه در سلك نصارى انتظام دارد . و هربار كه به ديدن قيصر مىرفت انواع تحف و اصناف هدايا جهت او مىبرد . تا آنكه از جمله مقرّبان او گشت و بعد از چندگاه اظهار محبت مسلمانان و مسلمانى كرده در سلك اهل اسلام انتظام يافت . چون مدّتى بر اين گذشت ، به نوعى كه عضد الدّوله گفته بود ، معروض قيصر داشت كه نزديك به منزل من خرابه‌اى است كه قابليت عمارت دارد و من مىخواهم كه در آن موضع مسجدى بسازم تا در دنيا ذكر جميل و در آخرت اجر جزيل عايد روزگار من گردد . قيصر رخصت داد و بازرگان به كندن آن موضع جماعتى را بازداشت تا به خشت و سنگ اساس آن مسجد را استحكام نمايد . اتّفاقا ، در اثناى كندن زمين صندوقچه‌اى يافتند مقفّل از فولاد زنگ‌زده . آن را پيش بازرگان بردند . تاجر آن صندوقچه را همچنان مقفّل به خدمت قيصر رسانيد . چون صندوقچه به خدمت قيصر رسيد فرمود تا قفل از او برگرفتند . از آنجا طومارى يافتند از كاغذ قديم كه اثر فرسودگى بر وى ظاهر گشته . قيصر و اركان دولت گمان بردند كه گنج‌نامه خواهد بود . چون نيك تأمّل كردند سطرى چند نوشته بودند به خط رومى مضمون مسطور آنكه : « در فلان تاريخ در شيراز فرس پادشاهى پيدا شود موصوف به چنين صفات و لقب ، و اسم او فلان باشد و عرصهء ربع مسكون مانند اسكندر ذى القرنين مسخّر او شود ، و هر پادشاهى كه كمر اطاعت وى در ميان نبندد و خراجگذارى نكند از صدمات قهر او ايمن نخواهد بود . و هركه در مقام اطاعت و انقياد او درآمده خود را از مخلصان او گردانيده مقضى المرام به عيش و فراغت روزگار خواهد گذرانيد . » اركان دولت قيصر از مشاهدهء اين حال متحيّر و متعجّب مانده به فكر فرو رفتند . قيصر همين بازرگان را طلب داشته پرسيد : به ولايت فارس رسيده و حاكم آن مملكت را ديده‌اى ؟ گفت : آرى ، در ولايت فارس بوده‌ام . قيصر پرسيد : صفات و حيلهء پادشاه آنجا چگونه و لقب و اسم وى چيست ؟ بازرگان حيلهء عضد الدّوله را با اسم و لقبش ، چنانچه بود ، موافق واقع بازگفت . قيصر چون سخن بازرگان را با آنچه در طومار نوشته بودند موافق يافت به حقيقت آن يقينش زياده شد . پس قيصر فرمود اى بازرگان ، تو را به آن پادشاه آشنايى و معرفتى هست ؟ گفت : بلى ، چند نوبت تبركات و تحف لايقه به او گذرانيده‌ام ، مرا مىشناسد . قيصر گفت : مىخواهم ميانه ما و او محبّت و دوستى پيدا شود . اگر تو را با يكى از مردم خود پيش او فرستم مىروى ؟ بازرگان گفت : من يكى از بندگان