قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1843
تاريخ الفي ( فارسى )
قيصرم ، آنچه امر فرمايند بجز امتثال آن چاره ندارم . القصّه ، قيصر فى الحال از هر قسم تحفهاى نفيس به هم رسانيده يكى از امراى خود را كه به فصاحت زبان و طلاقت بيان و عقل و كياست ميانهء ايشان ممتاز بود ، مصحوب خواجه بازرگان ساخته روانهء شيراز گردانيد . بعد از قطع مراحل و طى منازل چون به حوالى ولايت فارس رسيدند بازرگان شخصى را پيش عضد الدّوله فرستاده از حقيقت حال و آمدن ايلچى قيصر روم اعلام نمود . عضد الدّوله به بازرگان پيغام فرستاد كه : من به رسم شكار از شهر بيرون مىآيم ، مقرّر آن است كه شب در سر بند ملاقات واقع شود . نماز شب از يك طرف عضد الدّوله و از يك جانب بازرگان با ايلچى قيصر روم به سر بند امير رسيده نزول فرمودند . عضد الدّوله بارگاه خود را در كنار آب زده ايلچى را طلب داشت . در اثناى آنكه از ايلچى اخبار مىپرسيد از آواز وزغها ، كه در آب فرياد مىكردند ، اظهار ملال كرده يكى از ملازمان را گفت كه برو و با وزغان بگوى كه حكم پادشاه چنان است كه امشب زبان در كام كشيده خاموش باشيد . ايلچى از شنيدن اين سخن متعجّب شد كه آيا حكم بر حيوانات بحرى كردن چگونه خواهد بود . آن شخص ، بنابر قرارداد عضد الدّوله ، به كنار آب رفته قدرى دارويى كه خاصيّتش آن بود كه هرگاه در آب اندازند وزغان از آواز بازمانند ، در آب انداخت و به آواز بلند ، به نوعى كه ايلچى مىشنيد ، پيغام امير عضد الدّوله را به وزغان رسانيد . وزغان فى الحال خاموش گشتند . ايلچى از مشاهدهء اين حالت عجيب متعجّب و متحيّر مانده با خود گفت كه اين عجب پادشاه عظيم الشأنى است كه حيوانات در قعر دريا از حكم او تجاوز نمىنمايند و حكم او مانند حكم سليمان پيغمبر ، عليه السّلام ، در برّ و بحر روان است . و چون [ 221 ب ] ايلچى مراجعت نموده به مجلس قيصر رسيده قضيّهء وزغان را به عرض او رسانيد . قيصر را جزم و يقين شد كه در آنچه در طومار از احوال عضد الدّوله نوشتهاند موافق واقع است . بنابراين ، هميشه در مقام ازدياد محبّت و دوستى مىكوشيد و على الاتّصال نفايس و غرايب از هر چيز به طريق تحفه پيش عضد الدّوله مىفرستاد . و از جمله وقايع اين سال خروج عمران بن شاهين بود . در اوّل حال ، عمران به واسطهء جنايات چند كه از وى صادر شده گريخته به ناحيهء بطايح « 1 » رفت و در آنجا به صيد ماهى و مرغ اوقات خود مىگذرانيد و هركس از سوداگر و غيره كه از راه بطيحه مىگذشت ، او را به اتّفاق جماعت ماهيگيران غارت مىكرد . بنابراين ، جمعى كثير از اوباش و دزدان بر وى جمع شدند و كار او قوّت گرفت . چون اين خبر به معزّ الدّوله رسيد ابو جعفر صيمرى را با
--> ( 1 ) . زمينهايى كه در آن آب جمع شده باشد و به فارسى « مرداب » گويند ؛ - لغتنامهء دهخدا « . . . در اراضى قسمت سفلاى فرات يعنى ناحيهء بطايح متفرّق بوده و . . . » ؛ - عباس اقبال ، خاندان نوبختى ، ص 26 .