قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1733

تاريخ الفي ( فارسى )

ساعت آن سيصد نفر از قرامطه در كشتى نشسته از آب درگذشتند و به كنار شهر انبار رسيدند و ميانهء ايشان و اهل انبار جنگى عظيم واقع شد . آخر الأمر ، قرامطه غلبه كرده شهر انبار را بگرفتند . ابو طاهر نيز از آب گذشته به ايشان ملحقّ شد . چون اين خبر به بغداد رسيد المقتدر بالله نصر حاجب را فرمود كه خود را به مونس مظفّر رسانيده به اتّفاق يكديگر متوجّه دفع ابو طاهر گرديد . القصّه ، نصر حاجب و مونس مظفّر با چهل هزار مرد جنگى ، غير از جماعتى كه محض از جهت غارت همراه بودند ، و ابو الهيجا عبد اللّه بن حمدان و برادر او ابو الوليد نيز به اتّفاق نصر حاجب در اين لشكر همراه بودند . القصّه ، چون اين لشكر به كنار نهر زبازا كه به دو فرسخى بغداد بود ، رسيدند ابو الهيجا فرمود تا پل آن شهر را برداشتند . ابو طاهر از آمدن ايشان خبر يافته با لشكر خود متوجّه ايشان گشت ، امّا چون به كنار اين نهر رسيدند ديدند كه پل را بريده‌اند و گذشتن از آب ممكن نيست . و مردم از قرامطه آنچنان ترسيده بودند كه با وجود آنكه اينچنين نهرى در ميان بود جمعى كثير از لشكر خليفه به مجرّد شنيدن نام ابو طاهر قرمطى گريخته روى به بغداد نهادند . چون ابن حمدان اين معنى را ملاحظه كرد بسيار انديشه‌ناك شد و با مونس مظفّر گفت : ايّها الأمير ، هيچ ملاحظه مىكنى كه مردم از اين ابو طاهر چه مقدار هراس و خوف دارند كه با وجود اينچنين جمعيتى كه ما داريم و اين نهر در ميانهء ما و او حايل است به مجرّد شنيدن نام او روى به گريز نهادند و اگر ما اين پل را از ميانه برنمىداشتيم كار ما بسيار مشكل بود . القصّه ، كار به آنجا رسيد كه روز ديگر ابو طاهر با كشتيها گذشت و خود را بر لشكر خليفه زده تمامى ايشان را متفرّق ساخته در ساعت متوجّه شهر هيت گشت . اهل شهر هيت چون پيش از آمدن ، استعداد حرب خوب كرده بودند قرامطه بر ايشان دست نيافته بازگشتند . در اين اثنا ، در بغداد شخصى به علىّ بن عيسى وزير رسانيد كه در همسايگى من مردى است از شيراز كه بر مذهب قرامطه است و هر روز به ابو طاهر احوال مىنويسد و او را از احوالات اينجا كما ينبغى مطّلع مىگرداند . علىّ بن عيسى آن مرد را حاضر گردانيد و از وى پرسيد كه : تو نيز از اصحاب ابو طاهر قرمطى هستى ؟ آن مرد گفت : من اصحاب او نيستم ، الّا آنكه اين مقدار مىدانم و معتقد من است كه ابو طاهر بر حقّ است و تو و صاحب تو يعنى خليفه المقتدر باللّه كافريد . چيزى كه حقّ شما نيست از مردم مىستانيد . و هركسى در روى زمين او را از امامى و حجّتى چاره‌اى نيست و امام [ من ] مهدى است محمّد بن فلان بن فلان بن محمّد بن اسماعيل بن جعفر كه الحال در ولايت مغرب ظاهر شد . علىّ بن عيسى گفت : تو با لشكر ما اختلاط كرده و ايشان را مىشناسى و مىدانى كه از ايشان كه بر مذهب تواند ؟ آن مرد شيرازى در جواب علىّ بن عيسى وزير گفت : تو بدين عقل و تدبير وزارت مىكنى و از من طمع آن مىدارى كه قوم موسى را به دست فرعونيان سپارم ! من هرگز اين نخواهم كرد . پس علىّ بن عيسى فرمود تا او