قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1732

تاريخ الفي ( فارسى )

طلا مىنشست و يك كرسى نقره در پيش او مىنهادند و او مىگفت كه من سليمان بن داودم . و در رى و قزوين و اصفهان زن و فرزندانى كه در گهواره بودند به قتل رسانيد و از مردم اموال بسيار گرفت و كمال جرأت در فسق و فجور داشت . و در اين سال ، خبر رسيد كه ابو طاهر قرمطى از هجر بيرون آمده قصد كوفه دارد . چون اين خبر به يوسف ابن ابو السّاج كه در واسط بود ، رسيد با بيست هزار كس متوجّه دفع او شد . در نواحى كوفه روز شنبه نهم شوّال اين سال تلاقى فريقين روى داد . چون يوسف نگاه بر لشكر ابو طاهر قرمطى كرد بسيار اندك نمود ؛ چرا كه ، همراه او از پياده و سوار دو هزار و پانصد نفر بيش نبود ، بنابراين از روى غرور گفت : اين چه سگان‌اند كه مردم از ايشان اين مقدار مىترسند ! پس روى به كاتب خود آورد كه : خبر فتح به خليفه بنويس . القصّه ، پيش از جنگ خبر فتح به خليفه فرستادند و بعد از جنگ غيرت الهى تقاضاى آن كرد كه يوسف بن ابو السّاج در دست ابو طاهر قرمطى گرفتار شد و اكثر لشكر او به قتل رسيد و ابو طاهر بر كوفه استيلا يافت و بقيّة السّيف از سپاه يوسف پياده و گرسنه گريخته به بغداد آمدند . مردم بغداد بسيار متوهّم گشتند ؛ چرا كه ، هر ساعتى خبر مىرسيد كه اينك ابو طاهر قرمطى آهنگ بغداد دارد . چون اين خبر در بغداد شيوع پيدا كرد وزير علىّ بن عيسى پيش المقتدر باللّه آمد و گفت : يا امير المؤمنين ، جمع اموال و ذخاير از براى آن است كه در امثال اين روزها به كار آيد . الحال كار اين هجرى قرمطى به جايى رسيده كه مردم بغداد از وى در خطراند و در خزانه چندان از مال نمانده . مصلحت در آن است كه امير المؤمنين از سيّد ، يعنى مادر المقتدر باللّه ، چيزى كه با او بتوان استعداد لشكر كرد طلب نماند . بنابراين ، المقتدر باللّه به خانهء مادر خود رفت . مادرش پيش از آنكه مقتدر خليفه اين معنى اظهار كند خود اين حكايت سركرد و پانصد هزار دينار جهت استعداد لشكرى كه به دفع ابو طاهر قرمطى قيام نمايد ، مساعدت نمود و علىّ بن عيسى وزير پانصد هزار دينار ديگر از خزينه به هم رسانيد و امير يلتق را با چهل هزار نفر به جنگ ابو طاهر فرستاد . بعد از تلاقى فريقين به اندك فرصت لشكر خليفه روى به گريز نهاده ابو طاهر اكثر ايشان را به قتل رسانيد . و در وقت اين جنگ يوسف بن ابو السّاج در خيمهء ابو طاهر قرمطى در بند بود . و چون ابو طاهر مظفّر و منصور بازگشت به آن خيمه درآمد و به يوسف بن ابو السّاج گفت : مىدانم كه تو منتظر شكست من بودى . پس فرمود تا يوسف را در همان موضع گردن زدند . القصّه ، ابو طاهر قرمطى غنايم بسيار به هم رسانيده متوجّه انبار و شهر هيت گشت . و چون مردم از اين معنى خبر يافتند جسر را بريدند و قرامطه در جانب غربى انبار فرود آمدند . ابو طاهر سيصد كس را فرستاد تا كشتى پيدا كنند . چون اهل انبار از اين معنى غافل بودند در