قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1731
تاريخ الفي ( فارسى )
ذكر وقايع سال سيصد و پنجم از رحلت خير البشر و در سال سيصد و پنجم از رحلت خير البشر ، خبر به خليفه المقتدر باللّه رسيد كه قيصر روم به شهر سميساط درآمد و در مسجد جامع به جاى منبر ناقوس نهادند و به جاى اذان ناقوس مىزنند و تمامى زن و فرزندان مسلمانان را اسير گرفتند . مقتدر از اين خبر بسيار از جاى درآمده در ساعت مونس خادم را ، كه ملقّب به « مظفّر » بود ، حكم كرد تا تهيّهء اسباب حرب كرده در اين روز متوجّه دفع قيصر گردد . چون مظفّر ساز لشكر كرده خواست كه به وداع خليفه رود يكى از غلامان او آمده به او خبر رسانيد كه خليفه جماعتى را در جايها پنهان ساخته كه تا تو به وداع به روى تو را دستگير نمايند . مونس مظفّر از اين خبر انديشهناك گشته از رفتن دار الخلافه تعلّل ورزيد . آخر الأمر ، با لشكر خود و اكابر و اعيان بغداد همراه او سوار شده تا به باب العامّه درآمد و از آنجا پيغامى پيش خليفه فرستاد كه : من بندهء زرخريد توام و آنچه به من رسانيدند مرا از آمدن به خدمت تو بازداشت . مقتدر رقعهاى به خط خود نوشت و در آنجا سوگند ياد كرد كه : « آنچه به تو رسانيدهاند محض دروغ و افترا بود . » مظفّر باز پيغام فرستاد كه : اگر آنچه به من رسانيدهاند اگر دروغ است و خليفه با ما در مقام عنايت است فلان و فلان را بيرون فرستد تا من از سر قدم ساخته متوجّه پاىبوس گردم . خليفه فى الحال آن جماعت را از پيش خود دور ساخت و بيرون فرستاد و مونس مظفّر با اكابر و اعيان شهر بغداد به خدمت المقتدر باللّه رسيده خلعت پادشاهانه پوشيده وداع نمود . خليفه پسر خود ، ابو العباس الرّاضى باللّه ، را به مشايعت او فرستاد و علىّ بن عيسى و نصر حاجب و ساير امرا به وداع مونس مظفّر بيرون آمدند . آن روز مانند ايّام عيد بود در بغداد و مدتها تاريخ [ 208 ب ] شده بود . و در اين سال ، در بلاد رى و ديلم شخصى استيلا يافت كه او را مرداويج « 1 » گفتندى ، بر كرسى
--> ( 1 ) . مرد آويج يا مردآويز يعنى كسى كه با مرد درآويزد و شايستهء اين مقام باشد .