قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1680

تاريخ الفي ( فارسى )

قول مسعودى مدّت خلافتش نه سال و نه ماه و نه روز بود و مدّت حياتش چهل و نه سال . از خلفاى عباسى هيچ‌يك به شجاعت معتضد نبود ، چنانچه در تاريخ ابن كثير شامى از حفيف سمرقندى كه از خواص مقرّبان معتضد بود ، نقل مىكند كه : روزى من با معتضد بودم كه در اثناى شكار از لشكر و حشم جدا افتاديم . چون پاره‌اى راه در جنگل سرگردانى كشيديم ناگاه شيرى از جنگل قصد ما كرد . معتضد روى به من آورد و گفت : اى حفيف ، هيچ در خود حالت مىبينى كه اين شير را دفع كنى ؟ گفتم : لا و اللّه يا امير المؤمنين . پس معتضد تبسّم نمود و گفت : مىتوانى اسب مرا نگاهدارى ؟ گفتم : آرى . پس معتضد فى الحال از اسب خود فرود آمد و جلوش را به دست من داده شمشير آخته متوجّه آن شير گشت و شير از روى قدرت و غضب تمام متوجه خليفه شد . و چون [ 203 ب ] شير نزديك به بيست قدم رسيد بر معتضد حمله آورد . معتضد تكبيرگويان شمشير بر وى انداخت . اتّفاقا آن شمشير كار نكرد . معتضد جلد از جاى خود جست و دور تر بايستاد . شير از روى قوّت به جاى معتضد هنوز قرار نگرفته بود كه معتضد آنچنان شمشيرى بار ديگر بر سرش زد كه تا به گردنش به دو پاره ساخت و در حال بيفتاد . معتضد پيش آمد و شمشير را به پشم او پاك كرده سوار گشت و روانه شد . چون من خواستم كه پاره‌اى از شجاعت او ياد كنم ناخوشش آمد . بنابراين ، ساكت شدم و بعد از مدّتى كه در حيات بود اصلا كشتن آن شير را به كسى اظهار نكرد و من نيز از ترس او به كسى نگفتم . و اين كار بالاتر از شجاعت است . و ابن جوزى در تاريخ خود آورده كه روزى معتضد خوابيده بود و جمعى از خواص خدم او حاضر بودند كه به يك ناگاه از خواب برجست و خدّام را طلبيده گفت : همين لحظه به دجلهء بغداد رويد و هر كشتى كه اوّل مىآمده باشد ملّاحان او را گرفته پيش من آريد . جماعتى از خدّام به جانب دجله دويدند . ديدند كه كشتيى كوچك مىآيد و يك ملّاح دارد . آن ملّاح را گرفته پيش خليفه آوردند . چون خليفه آن ملّاح را ديد از روى غضب گفت : اى ملعون ، راست بگوى قصّهء آن عورت را كه همين لحظه كشته‌اى ، و الّا همين لحظه تو را مىكشم . ملّاح گفت : يا امير المؤمنين ، من از خانهء خود بيرون آمدم و در اين زورق خود درآمدم كه جمعى را از دجله گذرانيده اوقات گذار خود حاصل كنم . اتّفاقا ، عورتى با جامه‌هاى فاخر و زيور بسيار برآمد و در كشتى من درآمد كه از اين جانب بغداد به آن جانب رود . چون من آن زيورها را ديدم نفس بر من طغيان كرد . پس آن

--> - دويست و نود و هشت هجرى مىنويسد . ابن أثير در الكامل ( ترجمهء خليلى ، ج 13 ، ص 31 ) شب دوشنبه بيست و دوّم ماه ربيع الآخر را ذكر كرده است . در مجمل التّواريخ و القصص ( ص 369 ) نكته‌اى بديع از ترفند قاسم بن عبيد اللّه ، وزير معتضد ، در مرگ معتضد آمده است كه خواندنى است .