قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1627

تاريخ الفي ( فارسى )

زرّين داده كه هزار مثقال طلا وزن هر يكى مىبود . همچنين هزار چماق نقره به هزار كس پايين‌تر داده بود و اين چماقها را مردم در روزهاى عيد و ايّام جشنها بر دوش مىنهادند « 1 » . در امور ملكى با هيچ‌كس مشورت نكردى و هيچ‌كس را بر آن اطلاع نبودى . و چون دشمن او به هزيمت مىرفت از لشكريانش كسى را مجال آن نبود كه بىرخصت او دست به غارت و تاراج زند . و در سفرها در پس خيمهء او خيمه‌اى ديگر مىزدند كه غلامان خاصهء او در آنجا مىبودند و هرگاه كه او را كارى بودى يكى از غلامان را آواز كردى تا آن مهمّ را كفايت كردى . و هر روز در مطبخ او بيست گوسفند در پنج ديگ مىپختند و از آنجا حصّهء خود را جدا كرده آنگاه به خواص ديگر قسمت مىنمود « 2 » . روزى يكى از ايلچيان با او گفت كه : تو داعيهء پيشوايى و عالمگيرى دارى و در خيمهء تو به غير از اين پلاس كه بر آن نشسته‌اى و سلاحى كه پوشيده‌اى چيزى ديگر نيست ! يعقوب جواب داد : به هر دستور كه سردار معاش كند نوكران بر آن نهج زندگانى كنند . و او مردى بود سادهء ترك‌وش ، از خواندن و نوشتن بهره‌اى نداشت « 3 » ؛ چنانچه روزى به او رسانيدند كه ابو يوسف يعقوب بن سفيان در عثمان بن عفّان طعن مىكند . يعقوب در غضب شده فرمود كه تا او را حاضر گردانيده به سياست رسانند . چون اين شخص را حاضر كردند وزير گفت : ايّها الأمير ، او در عثمان بن عفّان سنجرى كه از اجداد امير است طعن نمىكند ، بلكه به عثمان بن عفّان صحابى سخن مىگويد . يعقوب گفت : پس او را رها كنيد كه مرا با صحابه كارى نيست . و در مجلس او در اوايل حال سخن علمى كم گذشتى . علما را به قدر رعايت كردى ، امّا در مجلس او علما را راهى نبود مگر يكى از طالبان علم خراسان را كه او را « محيى الدّين شيرازى » گفتندى . با وجود آنكه چندان مايهء علم نداشت امّا به واسطهء آشنايى امرا و خدمتكارى ايشان با يعقوب بن ليث آشنا شده بود و رتبه‌اى عظيم پيش او يافته ، چنانچه او را اعلم زمان خود مىدانستند . اتّفاقا مردى پيدا شد از غور كه او را « ملا حامد غورى » گفتندى ، در وقتى كه يعقوب بن ليث از سفر نيشابور به جانب سيستان مراجعت نمود به

--> ( 1 ) . اين چماقها خاطرهء گرزداران پيزيسترات ، حاكم يونان ، را به ياد مىآورد كه اتّفاقا از خيلى جهات با يعقوب مشابه بود ؛ - اصول حكومت آتن ، ص 46 به نقل از باستانى پاريزى ، يعقوب ليث ، ص 284 . ( 2 ) . يعقوب معمولا سالى يك‌بار از سپاه خويش سان مىديد . وى براى دلگرم ساختن سپاهيان ، به هنگام توزيع غذا در آشپزخانه حاضر مىشد . به دستور او نخست سهم افراد ساده توزيع مىگشت و تنها پس از آنكه عموم آنان جيره‌هاى خود را دريافت مىداشتند ، نوبت به سران سپاه مىرسيد . ( 3 ) . و بر خلاف سنّت جارى زمان خود هيچ تمايلى به ياد گرفتن زبان عربى از خود نشان نداد . به همين جهت پس از اينكه عمّار خارجى را شكست داد و به سيستان آمد ، طبق معمول شعرا شروع كردند به سرودن مدايح و اشعار عربى . يعقوب كه چيزى از شعر عربى نفهميد رو به محمّد بن وصيف ، منشى خود ، كرد و آن جملهء تاريخى و قاطع خود را گفت كه « چيزى كه من اندر نيابم ، چرا بايد گفت ؟ » و بدين طريق آخرين ضربهء قاطع خود را بر تسلّط معنوى عرب در حضور جمع وارد آورد .