قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1600

تاريخ الفي ( فارسى )

برخاست و او را در كنار گرفت و از صورت حادثه استفسار نمود . معتز گفت : من از عهدهء امر خلافت بيرون نمىتوانم آمد و شايستهء اين مهمّ نيستم . مهتدى گفت : اگر خواهى ميانهء تو و اتراك اصلاحى كنم . معتز گفت : كار من و ايشان از صلح بيرون رفته و ايشان به مصالحهء من راضى نخواهند شد . مهتدى گفت : پس بنابراين تقدير ، من تو را از بيعت معاف داشتم . معتز گفت : من ذمّت تو را از اين امر برى گردانيدم . مهتدى اشاره به موكّلان كرد كه او را باز به زندان بردند و طعام و آب از وى بازداشتند تا به گرسنگى و تشنگى بمرد . و در اين سال ، يعقوب بن ليث صفارى از سيستان به عزيمت تسخير كرمان و فارس بيرون آمد . تفصيل احوال يعقوب ليث ، كه اوّل سلاطين صفاريّه است ، به نوعى كه در اكثر تواريخ معتبره مذكور است آن است كه ليث ، پدر يعقوب ، رويگرى بود در سيستان و سه پسر داشت : يعقوب ، عمرو ، على . هر سه پسرش به حكومت رسيدند نهايتش حكومت آخرين چندان امتدادى نداشت و يعقوب نيز رويگرى كردى و آنچه از آن صنعت به دست آوردى در دكّان ضيافت نمودى . چون به سنّ رشد و تميز رسيد جمعى از مردم جلد به خدمت او كمر بستند و به راه زدن مشغول شدند « 1 » تا اسباب سردارى مرتّب سازد . و در آن ، شرط انصاف مرعى داشتى و به اندك چيزى از آينده و رونده خرسند گشتى . و در سنهء سبع و ثلاثين و مأتين [ سال 237 ] كه خراسان و توابع آن به طاهر بن عبد اللّه تعلّق داشت ، شخصى از اهل نسب كه او را « صالح بن نصر » گفتندى ، بر مملكت سيستان مستولى گشت و يعقوب ليث نوكر صالح مذكور شد . در اين اثنا ، طاهر بن عبد اللّه لشكرى به دفع او نامزد كرد و صالح در جنگ ايشان به قتل رسيد ، امّا برادر ديگر داشت كه او را « درهم بن نصر » گفتندى ، قائم مقام او شده سيستان را به تصرّف خود درآورد و لشكر طاهر را از نواحى سيستان بيرون كرد و با وجود آن ، درهم از عهدهء ضبط سپاه كما ينبغى بيرون نمىتوانست آمد . بنابراين ، يعقوب ليث را امير لشكر خود ساخت . چون لشكريان ضعف و عجز درهم را مشاهده كردند از روى طوع و رغبت يعقوب بن ليث را امير و پيشواى خود دانسته در اطاعت و انقياد او دقيقه‌اى مهمل نگذاشتند . در اين اثنا ، حاكم خراسان حيله‌اى برانگيخت تا درهم را به دست آورده و او را در قيد كشيده به بغداد فرستاد . خليفه او را مدّتى دربند داشت و بعد از آن فرمود تا او را از بند بيرون آوردند و ملازم خود گردانيد . امّا كار يعقوب بعد از رفتن درهم روزبه‌روز در ترقّى مىبود تا

--> ( 1 ) . به شهادت تاريخ ، يعقوب ظاهرا چنان حدود جوانمردى را رعايت مىكرد كه هرگز مورد وحشت و نفرت اهل ولايت نشد ، و همين جوانمردى و دلاورى او را از راهزنى و عيارى به سركردگى و سردارى رسانيد . شبانكاره‌اى اين جريان راهزنى يعقوب را اين‌طور وصف مىكند : « او با دويست نفر به سرحدّ بلاد كفر مىرفت و كاروانهاى آنها را مىزد و اگر مسلمانى در كاروان بود با او كارى نداشت . » ؛ - مجمع الأنساب ، ص 19 .