قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
803
تاريخ الفي ( فارسى )
منقبت قبيله و محمدت عشيرهء خود را و ثناى ايشان را بر زبان راند . مبارز اين حال مبارزى از اهل خلاف و جدال به مبارزت بيرون آمده چون بحر جوشان و رعد خروشان ، و از گرد راه بر مسلم بن عوسجه حمله كرد . مسلم بن عوسجه حملهء او را رد كرده نيزه بر پهلوى راستش زد كه سنانش از جانب چپ بيرون آمد . سپاه امام حسين ، عليه السّلام ، خروش برآورده تكبير گفتند و نعرهء صلوات بر سيّد كاينات به فلك اثير رسانيدند و لشكر عمر سعد خيره گشته سر خجالت در پيش افكندند . بعد از آن مبارز ديگر آمد . چاشنى مرگ چشيد . ديگرى روى به معركه آورده در ساعت به ياران خود رسيد . القصّه ، مردى [ ديگر ] آمد و مسلم مىگشت تا پنجاه مبارز را به نيزه بىجان كرد و به شمشير آبدار دمار از شش تن ديگر برآورد . عاقبت زخمى گران يافته از پاى درآمد و آواز « أدركنى » يعنى : درياب مرا اى پسر رسول خدا از او برآمد . پس امام حسين و حبيب بن مظاهر به سر وى در وقتى رسيدند كه هنوز رمقى در تن وى باقى بود . امام فرمود : اى مسلم طايفهاى از ياران را اجل دريافته و جمعى كه زندهاند انتظار آن مىبرند . غم مخور و اندوه مدار كه دم بدم به تو همراه خواهم شد و همراه يكديگر نزديك نبىّ و ولىّ خواهيم رفت . مسلم كه اين حديث شنيد ديده باز كرد و در امام حسين ، عليه السّلام ، [ نظر ] كرده تبسّمى فرمود . آنگاه حبيب بن مظاهر گفت : اى مسلم ، بشارت باد تو را به بهشت . مسلم به آواز ضعيف گفت : تو را بشارت به خير باد . پس حبيب گفت : اى مسلم اگر من مىدانستم كه بعد از تو زنده مانم التماس وصيّتى مىكردم ، اما يقين مىدانم كه همين لحظه به تو خواهم پيوست و رخت زندگانى از اين خرابهء فانى برخواهم بست . مسلم گفت : وصيّت من به تو اين است كه دست از حرب اين مدبر شقى بازندارى و دقيقهاى از مردانگى فرونگذارى و در نظر حسين بن على تيغزنى تا وقتى كه جان فداى امام كونين كنى . حبيب گفت [ 110 الف ] : سوگند به خداى كعبه كه چنين خواهم كرد و اين وصيّت به جاى خواهم آورد . پس مسلم او را دعا گفت و روى به جانب امام حسين ، عليه السّلام ، آورده گفت : يابن رسول اللّه رفتم تا مژدهء تو به خدمت حضرت رسالت پناه برم و پدرت را از قدرت تو آگاه گردانم . پس ديده برهم نهاد و نقد جان به قابض ارواح داد . راوى گويد كه در آن زمان كه مسلم افتاده بود بعضى از لشكر عمر سعد آواز برآوردند كه ابن عوسجه را كشتيم . شبث بن ربعى زبان به دشنام ايشان گشاده گفت : به كشتن شخصى اظهار شادمانى مىكنيد كه در غزاى آذربايجان پيش از آنكه صف مؤمن و كافر بهم رسد چندين مشرك به قتل آورده بود ! طرفه حالى است كه شبث آن قوم را از شاد شدن بر كشتهء مسلم منع مىنمود و خود به قتل فرزند رسول و ريحانهء بتول شاد و خرّم مىبود .