قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1492
تاريخ الفي ( فارسى )
لايق دولت نيست . مناسب آن است كه امير المؤمنين امّ الفضل را به يكى از اهل بيت خود كه لايق داند تزويج نمايد . القصّه ، چون اين جماعت از تقرير سخنان خود فارغ شدند مأمون در جواب گفت : امّا آنچه ميانهء شما و آل أبى طالب از دشمنى و عداوت واقع است ، اگر شما به ديدهء انصاف بنگريد حقّ به جانب ايشان است . و امّا آنچه جماعتى قبل از من در مقام اهلاك و استيصال ايشان درآمدند و سعيها كردند محض قطع رحم بود . نعوذ باللّه از آن افعال . من از حقّ ، سبحانه و تعالى ، پناه مىجويم از ارتكاب افعال قبيحه ، خصوصا قطع رحم . سوگند به ذات واجب الوجودى كه خالق جميع خلايق است كه من پشيمان نبودم بر وليعهد ساختن علىّ بن موسى الرّضا ، بلكه خدا داناست كه مىخواستم آن حضرت متقلّد امر خلافت شود تا من به او بيعت كنم . غايتش او خود قبول اين معنى نكرد تا آنكه به تقدير الهى ، او پيشتر از ما به عالم بقا خراميد . و امّا آنكه من الحال محمّد جواد را جهت تزويج دختر خود ، امّ الفضل كه بسيار او را دوست مىدارم ، اختيار كردم به واسطهء آن است كه او با اين صغر سن در كمالات علمى و عملى بر تمامى اهل عالم فايق است . چون آن جماعت از مأمون اين سخنان شنيدند گفتند : يا امير المؤمنين ، محمّد جواد هنوز خردسال است و او را از علم دين و شريعت چيزى نيست . چون امير المؤمنين را اين داعيه هست پس چند روز او را مهلت ده تا كسب علوم كند . مأمون گفت : ويحكم ! « 1 » من به احوال آن كودك داناترم از شما . او از اهل بيتى است كه علم ايشان از حقّ ، سبحانه و تعالى ، است و ايشان در كسب علم از رعيّت ناقصهء خود مستغنىاند . و اگر خواهيد كه حقيقت صدق مقال من بر شما ظاهر گردد او را امتحان كنيد . گفتند : ابقاك اللّه يا امير المؤمنين ، « 2 » بر سر انصاف آمدى . اكنون ما شخصى را از علما قرار مىدهيم كه در مجلس امير المؤمنين از محمّد جواد چند مسئله بپرسد ، اگر او جواب درست گفت ما را متابعت امير المؤمنين واجب است ، و الا بايد كه امير المؤمنين ترك اين داعيه نموده بر سخن دولتخواهان عمل نمايد . مأمون گفت : قرار چنين است . پس آن جماعت به اتّفاق از پيش مأمون بيرون آمده نزد يحيى بن أكثم « 3 » كه از فضلاى [ 187 ب ] مناظرين آن زمان بود و نزد مأمون رتبهء عظيم داشت و آن زمان منصب قاضى القضاة تمامى قلمرو مأمون به وى تعلّق
--> ( 1 ) . واى بر شما . - و . ( 2 ) . خداوند تو را باقى بداراد اى امير المؤمنين . - و . ( 3 ) . يحيى بن اكثم پيش از آنكه مناسباتش با مأمون محكم شود عهدهدار قضاى بصره بود . به مأمون شكايت كردند كه او به سبب افراط در لواط ، اطفال آنها را فاسد كرده است . . . پس مأمون ، يحيى را از قضاوت بصره معزول كرد . وى دربارهء فروع و اصول فقه مصنّفاتى داشت و كتابى بنام التّنبيه نوشته بود ؛ - مسعودى ، ترجمهء مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 435 .