قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

791

تاريخ الفي ( فارسى )

ناپاك فاسقى است و حسين پاكيزه و پاكزاده ؟ تزويج مادرش در بهشت بوده ، جبرئيل گهوارهء او را جنبانيده ، پيغمبر او را ريحان بوستان خود خوانده ؟ صفوان گفت : من اين همه مىدانم و زياد [ 108 الف ] هم مىشناسم ، امّا دولت و مال و جاه با يزيد است و ما مردم سپاهيم . ما را يراق و مرتبه و سپاه مىبايد ، تقوى و طهارت و علم و فضيلت به چه كار مىآيد ؟ حرّ گفت : اى خاكسار ، حقّ را دانسته‌اى و مىپوشى و شربت جانرباى غرور دنيا را مىنوشى ؟ از اين سخن صفوان در غضب شده نيزه‌اى حوالهء سينهء حرّ كرد . حرّ نيزه را بر نيزهء او افكنده به مردانگى تمام نيزهء او را درهم شكست و به همان گرمى نيزه‌اى بر سينه‌اش زد ، چنان كه يك گز از پشتش بيرون آمد . پس وى را به همان نيزه از صدر زين در ربود و بر سر دست آورد ، چنانچه هر دو لشكر ديدند . آنگاه بر زمينش زد چنانچه استخوانهاى وى ريزه ريزه شد . خروش از هر دو لشكر برآمد . اما صفوان را سه برادر بود . از غصّهء قتل برادر هر سه يك بار بر حرّ حمله كردند . حرّ نعره‌اى از جگر بركشيد و خداى را به عظمت و قدرت ياد كرد و دوال كمر يكى را گرفته و از خانهء زين در ربوده چنان بر زمين زد كه گردنش خرد گشت . و ديگرى را تيغ بر سر بزد كه تا سينه‌اش بشكافت . آن برادر سيم چون اين حالت را مشاهده كرد روى به گريز نهاد . حرّ از عقب وى در تاخت و نيزه‌اى بر پشتش زد كه سرش از سينهء وى بيرون آمد . « 1 » پس روى به جانب امام حسين ، عليه السّلام ، آورده گفت : يابن رسول اللّه ، مرا بحل كردى ؟ از من خشنود شدى ؟ امام حسين فرمود : آرى من از تو خشنود شدم و تو آزادى از عذاب اخروى ؛ چنان كه مادرت تو را حرّ ناميده . چون اين بشارت از آن سيد اهل سعادت شنيد از روى نشاط تمام باز روى به ميدان نهاد و جنگ در پيوست . مقارن اين حال پياده‌اى در دويد و اسب حرّ را پى كرد . حرّ پياده به حرب درآمد . امام حسين چون ديد كه حرّ پياده جنگ مىكند اسبى تازى با ساخت گرانمايه فرستاد تا حرّ سوار شد . چون آن مركب را نزد حرّ آوردند ركابش را بوسه داد و سوار شد و به جولان درآمد . جمعى را كه مانند پروين به گرد او درآمده بودند چون بنات النعش متفرّق ساخت ، خواست كه بازگردد و نزد امام حسين آيد كه هاتفى آواز داد كه « اى حرّ ! باز مگرد كه حوران منتظر قدوم تواند . » پس حرّ روى به جانب امام حسين كرد كه : يابن رسول اللّه نزديك جدّت مىروم ، هيچ پيغامى دارى ؟ امام حسين گريان شد و گفت : اى حرّ ، خوش باش كه ما نيز در عقب تو روانيم . خروش از اصحاب امام حسين برآمد و حرّ خود را بر لشكر دشمن زد و حرب مىكرد تا

--> ( 1 ) . بالغ بر چهل كس به دست حرّ كشته شدند .