قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1468

تاريخ الفي ( فارسى )

امام رضا ، عليه السّلام ، ايستاده بودم كه با من گفت : اى أبا صلت ، در اين گنبد هارون برو و از چهار جانب آن خاك بياور . آنچه فرمود به جاى آوردم . پس آن خاك گرفته و بوى كرده از دست بينداخت و فرمود كه : زود باشد كه در اين موضع براى من حفر كنند و سنگى ظاهر شود كه هر كلنگ‌دارى كه در خراسان باشد بياورند آن را قلع نتواند كرد . بعد از آن فرمود كه : از فلان موضع خاك بيار . من به موجب فرموده عمل نمودم و از آن موضع كه فرموده بود خاك بياوردم . فرمود كه : از جهت من در اين موضع قبرى حفر كنند . بايد كه در آن زمان بگويى كه هفت درجه فرو برند و در ماينهء قبر شق كنند ، و اگر مانع آيند بگويى كه لحد دو زراع و شبرى باشد كه آن را خداى به رحمت خود واسع و فراخ خواهد گردانيد . و در زمان كندن قبر از جانب سر قبر رطوبتى پيدا خواهد شد . اى أبا صلت ، به كلامى كه تو را تعليم مىكنم در آن وقت تكلّم كن تا آب زياده شود و لحد برگردد و دور آن آب ماهيان كوچك بينى اين نان كه به تو مىدهم ريزه‌ريزه كن و در آن آب بينداز تا ماهيان بخورند . آنگاه ماهيى بزرگ پيدا شود و تمامى آن ماهيان بىحدّ را كه در دور آن ماهى بزرگ باشد ، برچيند ؛ چنانچه ، هيچ يكى از آنها نماند . بعد از آن ، ماهى بزرگ غايب شود . به كلامى كه تو را تعليم كردم به آن تكلّم كن كه جميع آن آب خشك گردد . و بايد كه جميع آنچه به تو گفتم در حضور مأمون به فعل آرى . و چون سخن به اينجا رسيد فرمود : اى أبا صلت ، من فردا پيش اين جانى ، يعنى مأمون ، خواهم رفت . اگر بيرون آيم و بر سر خود چيزى نپوشيده باشم با من سخن گوى ، كه جواب تو خواهم گفت . اگر چيزى بر سر خود انداخته باشم با من هيچ مگوى . أبا صلت گويد : روز ديگر امام بعد از اداى نماز بامداد جامه‌هاى پاك پوشيده منتظروار بنشست ، كه به يك ناگاه غلامى از پيش مأمون به طلب آن حضرت آمد و امام متوجّه منزل مأمون گشت و من در پى آن مىرفتم تا به مجلس مأمون درآمد . و در پيش او طبقهاى ميوه نهاده بودند و در دست او خوشهء انگور بود و آن را مىخورد . چون امام را ديد برجست و رسم معانقه به جاى آورد و ميانهء هر دو چشم آن [ حضرت ] بوسه داد و آن خوشهء انگور را به دست امام داد و گفت : يابن رسول اللّه ، از اين خوب‌تر انگور ديده‌اى ؟ امام فرمود : انگور نيكو در بهشت باشد . آنگاه خوشهء ديگر انگور به دست امام داد و گفت : از اين انگور تناول نماى . امام امتناع فرمود كه معاف دار مرا . مأمون مبالغه نمود و گفت : آيا مرا متّهم مىدارى ؟ پس امام رضا ، عليه السّلام ، بالضّروره آن خوشه را گرفت و چند دانه تناول نمود و باقى را بينداخت و در ساعت برخاست . مأمون گفت : كجا مىروى ؟ گفت : بدانجا كه فرستادى . و چيزى بر سر خود انداخته بيرون آمد . با وى سخن نگفتم تا به منزل مقدّس خود رفت و فرمود تا در سراچه ببندند و بر فراش خود تكيه نمود . من در ميان سراى غمگين و متحيّر بماندم كه