قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1469

تاريخ الفي ( فارسى )

ناگاه جوانى كه فرّ بزرگى از آن هويدا بود ، در ميان سراى پيدا شد . نگاه كردم بسيار شبيه به امام رضا ، عليه السّلام ، بود . بر وى سلام كردم و بتعجيل پيش او رفته پرسيدم : از كجا درآمدى ؟ كه من در سراى [ 185 ب ] بسته بودم . گفت : آن كس مرا آورد كه از مدينه به يك ساعت مرا به اينجا رسانيد . پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : من حجّة اللّه محمّد بن علىّ بن موسىام . و به روايتى گفت : من حجّت خدايم بر تو اى ابا صلت . القصّه ، اين سخن گفته عزم كرد كه پيش پدر رود . به من نيز اشارت كرد كه تو نيز درآى . چون امام رضا ، عليه السّلام ، قرّة العين خود را بديد برخاست و با وى رسم معانقه به جاى آورد و به سينهء خويش او را منضم گردانيد و تنگ در بغل درگرفت و با وى در سرّ سخنها گفت كه من ندانستم . آنگاه ديدم كه بر دو لب امام رضا ، عليه السّلام ، كفى سفيدتر از برف ظاهر گرديد و محمّد بن على ، عليهما السّلام ، او را مىليسيد و بعد از آن ، دست در ميان جامه و سينهء پدر بزرگوار خود برده چيزى مثل گنجشك كوچك بيرون آورده آن را فرو برد و امام به جوار رحمت ايزدى پيوست . پس امام محمّد روى به من آورده گفت : اى أبا صلت ، از خزانه آب ريخته حاضر كن . گفتم : يابن رسول اللّه ، در خزانه آب ريخته نيست . فرمود : آنچه به تو مىگويم چنان كن . من در خزانه بازگشتم . ديدم كه ظرفى بزرگ پر آب ريخته حاضر است . آن را نزد امام حاضر گردانيدم . آن حضرت فى الحال برخاست و شروع در غسل دادن امام رضا كرد . من خواستم كه او را امداد كنم . گفت : يا أبا صلت ، دست از امداد بازدار كه با من ديگرى هست كه با من امداد نمايد . و چون از غسل فارغ گشت فرمود : اى أبا صلت ، در خزينه جامه‌اى است كه در آن كفن و حنوط است ، بيرون آر . من در خزانه رفتم جامه‌دانى در آنجا ديدم كه هرگز نديده بودم . چون آن را پيش امام محمّد حاضر گردانيدم كفن و حنوط از آن بيرون آورده امام را تكفين كرده نماز گزارد . بعد از آن گفت : تابوتى حاضر كن . گفتم : نجّار را بگويم تا مرتّب سازد . گفت : در خزانه رو كه تابوت مهيّاست . رفتم تابوتى ديدم كه هرگز نديده بودم . آن را پيش امام حاضر گردانيدم . پس جسد مطهّر آن جناب را در تابوت نهاده دو ركعت نماز آغاز كرد . هنوز نماز تمام نگذارده بود كه تابوت از جاى خود برخاست و ميل بالا كرده سقف خانه شكافته تابوت از آنجا بيرون رفت . گفتم : يابن رسول اللّه ، همين لحظه مأمون بيايد و امام را بطلبد ، من جواب او چه گويم ؟ فرمود : خاموش باش . تابوت باز خواهد گشت . اى أبا صلت ، هيچ پيغمبرى نيست كه در مشرق مرده باشد و وصىّ او در مغرب بميرد مگر آنكه بارى ، سبحانه و تعالى ، ميان اجساد و ارواح ايشان جمع كند . و پيش از تمام شدن اين سخن ديدم كه باز سقف خانه شكافته شد و تابوت فرود آمد . امام محمّد بن [ علىّ بن موسى ] الرّضا او را از تابوت بيرون آورده بر