قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

785

تاريخ الفي ( فارسى )

جانب مشرق با رايات سپاه به ديدار آيد و چندان محاربه كند كه خداى تعالى به واسطهء او حقّ را در مركز خود قرار دهد . خوشا وقت آنان كه با وى موافقت نموده در اعلاى دين و نگونسارى ظالمين جدّ و جهد نمايند . و در شواهد النبوّه مذكور است كه مراد از اين كس صاحب الدّعوه ابو مسلم مروزى است كه با علمهاى سياه از مرو شاهجان بيرون آمده و با بنى اميّه محاربه نموده در اعلاى دين و نگونسارى ظالمين جدّ و جهد نموده و عالم را از شآمت ايشان و مروانيان بپرداخت . القصّه ؛ چون امام حسين اين سخن به اولاد مسلم بگفت كه : برويد و نمكى بر بالاى جراحت من مريزيد ، شما را فراق پدر و مادران بس است . فرياد بركشيدند كه : يابن رسول اللّه ، جان را چه خطب باشد كه بهر تو فدا كنيم ، و سر را چه قدر است كه نثار اين خاك پا نكنيم . پدر ما در هوادارى تو سر باخت و ما نيز در هوادارى تو جان مىبازيم . امام حسين ، عليه السّلام ، ديد كه ايشان از صميم خاطر در راه وفا ثابت قدم هستند دعاى خير در حقّ ايشان بر زبان راند و فرمود : چون مهم اصحاب من بر اين وجه قرار گرفت بايد كه بروند و بقيّهء شب را به طاعت و عبادت گذرانند و صباح حاضر گردند كه نماز آخرين به جماعت خواهيم گزارد . القصّه ؛ اصحاب امام حسين ، عليه السّلام ، به منازل شتافته به اوراد و ادعيه مشغول گشتند . آن شب همه شب ناله و آه از عرصهء زمين به غرفهء ماه مىرفت و نم اشك غريبان باديهء عنا از چشمهء چشمها به پشت ماهى مىرسيد . نور الائمه خوارزمى آورده كه در آن شب اوايل سحرگاه بود كه از بطنان آسمان آوازى برآمد كه : اى لشكر خدا سوار شويد كه هنگام كارزار است و بر نشينيد كه وقت رحلت به منزل دار القرار است . امّ كلثوم بيهوش‌وار خود را به خيمهء امام حسين رسانيد و گفت : اى برادر اين صدا نشنيدى كه از آسمان آمد ؟ گفت : آرى شنيدم و از اين عجبتر هم ديدم ، و آن اين است كه همين لحظه در خواب ديدم كه گروهى سگان بر من حمله كردند و در ميان آنها سگ پيسى بود كه جرأت زياده مىكرد و به من نزديكتر مىآمد . غالب ظنّ من آن است كه آن كس كه مرا خواهد كشت ابرص خواهد بود . و در اثناء اين خواب جدّ خود محمّد مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، را در خواب ديدم كه مىگفت : اى پسر من و اى شهيد آل محمّد اينك به استقبال روح پاك تو سالكان عالم بالا و مقرّبان ملأ اعلى آمده‌اند و به مرتبهء بزرگ تو را بشارت مىدهند ، جهد كن تا امشب نزد من افطار كنى و توقّف و تأخير جايز مدار . و همراه جدّ خود فرشته‌اى ديدم . آن حضرت فرمود : اى حسين ، اين كس را مىشناسى ؟ گفتم : نى . فرمود : اين فرشته‌ايست با شيشه‌اى سبز تا خون تو را در آن ريزد و نگاه دارد .