قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1341

تاريخ الفي ( فارسى )

لشكرها برابر شدند ، سرجمه برادر خود را نزديك عمرو بن جميل فرستاد كه : من توبه كردم از نصرت مقنّع و دانستم كه او دروغ مىگويد . فردا كه صفوف جانبين راست شود من تركان را به يك طرف نگاهداشته خود با خيل خويش به زنهار تو مىآيم . عمرو بن جميل از اين سخن ، بسيار خوشحال شد و برادر سرجمه را بسيار تعظيم و تكريم كرده بازگردانيد . روز ديگر ، چون صفوف جانبين آراسته شد سرجمه تركان را به يك طرف تعيين نموده گفت : چون من از اين طرف حمله كنم بايد كه شما از اين طرف حمله آريد . تركان چنين كردند . عمرو بن جميل چون از جانب سرجمه خاطر جمع داشت متوجّه تركان شد و سرجمه فرصت غنيمت دانسته شمشير در ايشان نهاد و خلقى بسيار از مسلمانان را به قتل رسانيد و عمرو بن جميل با جمعى قليل روى به هزيمت نهاد . و مقنّع به سرجمه نوشت كه : « بايد تو در ساعت عنان عزيمت به جانب چغانيان منعطف ساخته ايشان را محاصره كنى . » سرجمه به حكم مقنّع متوجه چغانيان گرديد و قريب يك ماه ايشان را محاصره نموده هر روز جايى را غارت مىكرد و خارجه سمرقند را محاصره داشت . در اين اثنا ، مقنّع يكى از سرهنگان خود را كه او را « حجمى » گفتندى ، با سه هزار مرد فرستاد كه نخشب را بگيرد . حجمى چون به نخشب درآمد تمامى مردم نخشب بر تيموار بيعت كردند و تيموار لشكرى آراسته بيرون آمده شروع در جنگ نمود . چون مردم دانستند كه تاب مقاومت اهل نخشب ندارند تدبير كردند و حجمى را گفتند كه در اين نواحى قصبه‌اى است كه دهقان او را « احمد » گويند . او جمعيت و مال فراوان دارد . بايد كه متوجّه آن قصبه شده اسباب آن دهقان را به دست آريم ، بعد از آن متوجّه نخشب گرديم . القصّه ، چون به حوالى آن ده رسيدند ديدند كه قلعه‌اى مستحكم دارد . فرمود تا آب را به گرد آن قلعه درآوردند كه شايد آن قلعه از پا درآيد . اتّفاقا ، آن قلعه را بر سنگ بنا كرده بودند و آب گرداگرد او موجب زيادتى استحكام او گشت . امّا احمد دهقان شبى با جمعى از مردم خود بيرون آمده غافل بر حجمى ريخت و اكثر مردم او را به قتل رسانيد و حجمى را زنده گرفته در دروازهء قصبه بر دار كشيد و غنيمت بسيار به دست آورد . چون اين خبر به مقنّع رسيد بسيار غمناك گرديد . حجمى را برادرى بود دهقان . مقنّع به او نامه‌اى نوشت كه : « بايد حيله‌اى كنى تا به مكر جبرئيل بن يحيى را از سمرقند بيرون آرى . » آن دهقان نامه‌اى به سوى جبرئيل فرستاد و گفت : يا امير المؤمنين ، ما جماعت رعيّت از دست سفيد جامگان به تنگ آمديم . از بس كه ما را غارت كردند كمال پريشانى و فلاكت به احوال ما دست داده . اگر امير التفات بر حال اين فقيران انداخته جمعى سواران تعيين نموده كه به مدد ما آمده ما را با عيالان خود به سمرقند رساند عين مرحمت خواهد بود و امير را از ثواب اخروى حظّى وافر خواهد رسيد .