قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1330

تاريخ الفي ( فارسى )

تا تفحّص نموده آن پير را از زندان بيرون آورده پيش او حاضر كنند . فرستادگان در زندانخانه‌ها درآمدند . ديدند كه پيرى نورانى روى به قبله نشسته آيهء وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ « 1 » ، يعنى : سرانجام خواهند دانست ظالمان كه بازگشت ايشان به چه عقوبتى خواهد بود ، را مىخواند . آن جماعت از وى پرسيدند كه : اى پير تو از كجايى ؟ گفت : از همدان . پس او را پيش منصور آوردند . منصور از وى پرسيد : تو را جهت چه در بند كرده‌اند و حقيقت حال تو چيست ؟ گفت : يا امير المؤمنين ، من مردىام از خاندان شرف . چون والى امير المؤمنين به ولايت ما آمد ضيعت مرا كه هزارهزار درم ارزيدى بر سبيل غصب گرفت و چون دانست كه استغاثه خواهم كرد فى الحال مرا در بند و زنجير كشيده به اين طرف فرستاد و به نوّاب دار الخلافه نوشت كه : « اين شخص هوس عصيان و آرزوى طغيان داشت ، از اين جهت او را مقيّد و مغلول بدان جانب فرستادم . » چون مرا آوردند هيچ احوال مرا نپرسيد و الحال مدت چهار سال است كه به اين بند و بلا گرفتارم و به غير از حقّ ، سبحانه و تعالى ، هيچ كس دادرس ندارم . منصور فرمود تا بند از دست و پاى وى برگرفتند . بعد از آن گفت : اى پير ، ضيعت تو را با خراج آن بر تو مسلم داشتم و تو را بر ولايت همدان والى گردانيدم و حاكم سابق را كه نسبت به تو اين ظلم كرده ، به تو سپردم تا انتقام خود از وى بكشى . پير همدان منصور را دعاى خير كرده گفت : يا امير المؤمنين ، ضيعت را پيشكش كردم ، و چون صلاحيت امارت ندارم شروع در آن نمىكنم ، و جزاى آن كس كه بر من ستم كرده به خداى ، سبحانه و تعالى ، بازگذاشتم . پس منصور آن پير را به نوازش پادشاهانه بنواخت و خلعت گرانمايه در وى پوشانيد معزّز و مكرّم او را به وطنش فرستاد . آورده‌اند كه روزى به منصور گفتند كه فلانى كه به كثرت مال مشهور و معروف بود ، وفات كرده فرزندان او به سن رشد و تميز نرسيده‌اند . اگر فرمان همايونى صادر شود كه عمّال بعضى از اموال او جهت ديوان متصرّف شوند خزانه را توفيرى عظيم خواهد شد . منصور در جواب گفت : هركه را خلافت روى زمين سير نگرداند اموال ايتام و مساكن نيز او را سير نگرداند . و از سخنان منصور است كه مىگفت : پادشاهان از اصحاب خود تحمّل هرچيز مىتوانند كرد مگر سه چيز : يكى شركت در ملك ، دوّم افشاى راز ، سيّم خيانت در حرم . و نيز از سخنان اوست كه مىگفت : من عجب محتاجم به چهار كس كه ملازم درگاه باشند كه ثبات ملك به وجود ايشان منوط است ، چنانچه ثبات سرير به چهار پايه . گفتند : يا

--> ( 1 ) . شعرا ، 227 .