قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1328

تاريخ الفي ( فارسى )

چون خالد را بفرستم ؟ كه او را بسيار آزرده‌ام . يكى از دوستان ما كه در آنجا حاضر بود گفت : يا امير المؤمنين ، من ضامن كه خالد اين مهم را چنانچه دلخواه امير المؤمنين باشد به تقديم رساند . القصّه ، من در خانه مهموم و مغموم نشسته بودم كه به يك بار شخصى رسيد كه : امير المؤمنين تو را مىطلبد . چون به مجلس درآمدم . منصور از روى بشاشت در من نگريست و گفت : يا خالد ، تو را به موصل بايد رفت كه جمعى از اكراد در آن شهر درآمدند و فساد مىكنند . و همان ساعت لواى امارت به من داد و برادرم يحيى بن برمك را به وزارت آذربايجان تعيين كرد و من على الصّباح با لواى امارت موصل از بغداد بيرون آمدم و بر جسر مىگذشتم كه همان فالگير آمد و عنان اسب مرا گرفت كه : به وعدهء خود وفا كن . پس آن مبلغ را به وى دادم و روى به موصل نهادم . و از جمله وقايع اين سال ، وفات ابو جعفر منصور است « 1 » . از عبد العزيز بن مسلم ، مروى است كه روزى پيش منصور رفتم و او را مغموم و مهموم ديدم . سلام كردم . جواب نداد . ساعتى ايستادم . متوجّه نشد . قصد بازگشتن كردم . منصور گفت : اى عبد العزيز ، دوش به خواب ديدم كه شخصى بر من بيتى خواند كه دلالت مىكند بر اينكه من عن قريب خواهم مرد . و اين بيت برخواند و آن اين است : ابا جعفر جاءت و فاتك و انقضت * سنوك و امر اللّه لا يدفع يعنى : [ اى ] ابو جعفر آمد وفات تو و گذشت مدّت حيات تو و امر خداى سبحانه را هيچ كس دافع نى . و بعضى گويند كه ابو جعفر پيش از مرض موت به چند روز در برابر خود بر ديوارى اين بيت را نوشته بود . القصّه ، منصور در همين روزها به عزيمت حجّ از بغداد بيرون آمد و در قصر « عبدويه » فرود آمده بود كه در وقت صبح ستاره‌اى ظاهر گشت كه روشنايى آن در وقت طلوع آفتاب لايح و ظاهر مىنمود . پس منصور پسر خود ، مهدى ، را حاضر ساخته در امور ملكى و مالى به او صحبتها مىكرد و گفت : من در ذيحجّه متولّد شده‌ام ، و در ذيحجّه به خلافت نشسته ، و گمان من آن است كه در ذيحجّه وفات كنم . القصّه ، چون از كوفه يك منزل بيرون آمد بيمار شد و با ربيع « 2 » حاجب گفت : جهد كنيد كه

--> ( 1 ) . ششم ذيحجّهء سال صد و پنجاه و هشت هجرى ، منصور در تمام مدّت زندگى خود از سوء هاضمه رنج مىبرد ، و پزشك مخصوص او ، ابن الحلّاج ، كه رازى بعدا او را بىنهايت ستوده است - در درمان خليفه موفقيّتى حاصل نكرد . با آمدن جرجيس بن بختيشوع از جنديشاپور مرض تا حدودى التيام يافت ، ولى بالاخره منصور به همين مرض درگذشت ؛ - ابن عبرى ، مختصر تاريخ الدّول ، ترجمهء عبد المحمّد آيتى ، انتشارات علمى و فرهنگى ، تهران 1377 ، ص 169 . ( 2 ) . ربيع : كنيه و نسب او ابو الفضل ربيع بن يونس بن محمّد بن كيسان است . در خصوص ترجمهء حال وى ؛ - ابن خلّكان ، وفيات الأعيان ، ج 2 ، ص 57 .