قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
775
تاريخ الفي ( فارسى )
آرزوى ترا به فعل آرم . عمر سعد سكوت كرد . ابن زياد فرمود تا نشان حكومت رى و طبرستان به نام عمر سعد نوشته به او دادند و خلعتى فاخر پوشانيده مركبى با ساخت زر پيش وى كشيدند . پس ابن زياد گفت : اى عمر سعد ، تو را سپهسالارى لشكر مىدهم و حالا حاكم رى شدى . پنجاه خروار زر و جامه نيز به تو بخشيدم . امّا اين همه به شرط آن است كه به كربلا روى و حسين بن على را به بيعت يزيد در آرى يا سر او و متابعانش بردارى . عمر سعد گفت : اى امير ! اين كارى بزرگ است . بىتفكّر و تدبّر در اين كار شروع نتوان كرد . مرا دستورى ده تا بروم و به اولاد و اصحاب خود مشاورت كنم . پسر زياد گفت : زود برو و خبر به من برسان . عمرسعد جامهء خاصهء ابن زياد پوشيد و بر مركب جنيبتى وى سوار شده منشور حكومت رى به دست گرفته به خانه آمد . چون فرزندان او را بدين صورت ديدند ، گفتند : اى پدر اين اسب و اين جامه از كجاست و اين كاغذ كه در دست دارى چيست ؟ گفت : اى فرزندان دولتى به ما روى آورده كه پايانش پيدا نيست و سعادتى در طالع ما اثر كرده كه نهايتش هويدا نى . بدانيد كه امير عبيد اللّه زياد سپهسالارى لشكر خود به من داده و تشريف خاص و اسب جنيبتى به من ارزانى فرمود و منشور امارت رى و طبرستان به نام من نوشت ، به شرط آنكه بروم و با حسين محاربه كنم . پسر كوچكش چون اين سخن شنيد ، گفت : هيهات هيهات ! اى پدر چه انديشهء بيهودهاى است كه كردهاى ، و اين چه سود بىحاصلى است كه اندوختهاى ! هيچ مىدانى كه به حرب كه مىروى و كمر دشمنى كدام خاندان برمىبندى ؟ حسين بن على جگر گوشهء مصطفى و نور ديدهء ، مرتضى و سرور سينهء زهراست . پدر تو كه سعد وقّاص بود جان فداى جدّ ايشان مىكرد ، حالا تو قصد ايشان مىكنى ؟ از خدا بترس و از شرمسارى روز قيامت برانديش و جواب حضرت رسالت مآب آماده كن كه چون در روز قيامت از تو پرسند كه چرا با فرزندم خصومت كردى و تيغ در روى او كشيدى چه حجّت خواهى آورد و چه عذرى خواهى گفت . ديگر آنكه تو خود نامه به دست خود نوشته فرستادهاى و او را خواندهاى و او سخن تو را اجابت كرده و به قول تو روى بدين جانب آورده . اكنون تو قصد كشتن او مىكنى مردمان تو را غدّار و بىوفا گويند و دوستداران اهل بيت تا قيام قيامت بر تو ناسزا گويند . عمر سعد روى از او بگردانيد و پسر « 1 » مهتر را گفت : تو چه مىگويى ؟ گفت : آنچه برادرم مىگويد اگر راست است ولى نسيه است و آنچه پسر زياد مىدهد نقد است . و هيچ عاقل نقد به نسيه ندهد و حاضر را به غايب اختيار نكند . عمر سعد گفت : اى پسر راست مىگويى . حالا ما
--> ( 1 ) . اسم پسر بزرگش حفصّ بود .