قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1302

تاريخ الفي ( فارسى )

يا ابو حنيفه ، تمام مردم به جعفر بن محمّد فريفته شدند . از براى او مسأله‌اى چند از مشكلات مسائل و غوامض علوم پيدا كن تا در مجلس او از جواب آنها عاجز باشد . پس من [ - ابو حنيفه ] چهل مسئله از براى امتحان او مهيّا ساختم و به منصور گفتم : چهل مسئله از مسائل مشكله پيدا كردم . هرگاه امير المؤمنين مىفرمايد از وى سؤال كنم . روز ديگر ، منصور مرا طلب داشت و چون من در مجلس او درآمدم ديدم كه جعفر صادق در دست راست او نشسته . مرا آن‌قدر وهم و هيبت از وى حاصل شد كه از منصور مطلقا فراموش كردم . القصّه ، چون سلام كردم ابو جعفر صادق اشارت كرد تا بنشينم . چون نشستم ابو جعفر منصور روى به جعفر صادق آورده گفت : يا ابو عبد اللّه ، اين را مىشناسى ؟ گفت : آرى ابو حنيفه است . بعد از ساعتى ، منصور به من گفت : اى ابو حنيفه ، آنچه از مسائل دارى از ابو عبد اللّه سؤال كن . پس من شروع كردم در تقرير آن مسائل . چون فارغ شدم جعفر صادق در جواب هر مسئله مىفرمودند كه قول شما در اين مسئله اينچنين است و قول اهل مدينه اينچنين و من در اين مسئله اينچنين مىگويم . القصّه ، هر چهل مسئله را بىتأمّل به سه طريق جواب داد كه در مقابل هيچ نتوانستم گفت . سفيان ثورى گويد : من از ابو عبد اللّه جعفر صادق التماس كردم كه : يابن رسول اللّه ، مرا وصيّتى فرماى تا محافظت آن كنم ، شايد كه به واسطهء آن از عنايت الهى متمتّع گردم . گفت : اى سفيان ، دروغگو را مروّت نيست ، و حسود مباش كه حسود راحت نى ، و بدخوى مباش كه بدخوى را بزرگى و سياست و ملك و سلطنت نباشد . باز گفتم : اى فرزند رسول خدا ، زياده كن . گفت : اى سفيان ، نفس خود را از محارم الهى بازدار تا عابد باشى و به آنچه خداوند ، جلّ ذكره ، نصيب تو كرده راضى باش تا به صفت غنا متّصف شوى ، و بر حسن مجاورت خلق اقدام نماى تا مزيّن به زينت اسلام گردى ، و با هيچ فاجرى مصاحبت نكن تا به ارتكاب گناه مبتلا نگردى . گفتم : زياده كن اى نور ديدهء رسول خدا و اى پيشواى راهنماى ، گفت : اى سفيان ، هر كه عزّتى خواهد بىعشيرت و هيبتى بىسلطنت بايد بيرون آيد از مذلّت معصيت . گفتم : زياده كن يابن رسول اللّه ، گفت : مصاحبت نمودن با همنشين بد بيرون آمدن است از جادهء سلامت ، و مجالست نمودن با بىباكان مستلزم تهمت و ملامت ، و عدم محافظت لسان موجب شآمت و ندامت . روايت است كه روزى امام ناطق جعفر بن محمّد الصادق ، عليه السّلام ، نشسته و بر دست راست و چپ دو فقير را جاى داده . در اثناى اين حال ، يكى از توانگران به مجلس درآمده آن شخص را در مقابل بنشاند . رعونت و غرور توانگرى آن مرد را بر آن داشت كه به واسطهء آن ، كلمات شكايت‌آميز گويد . امام در جواب آن فرمود كه : اى فلان ، اين فقيران سرداران و