قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1218
تاريخ الفي ( فارسى )
ذكر سلطنت وليد بن يزيد بن عبد الملك بن مروان در روضة الصفا مسطور است كه وليد نزد هشام عبد الملك اعتبار و عزّتى تمام داشت و او را وليعهد خود ساخته و در سنهء سّت و عشرين و مائه هجرى « 1 » او را امير قافلهء حاج ساخت . وليد در آن سفر سگان شكارى در صندوقها نهاده همراه خود مىبرد و شراب بسيار در راه مىخورد و خيمهاى بزرگ ترتيب داده داعيهء [ 160 ب ] آن داشت كه خيمه را بر بام كعبه نصب نموده در آنجا با كنيزان مغنّيه شراب خورد . غايتش بوابان كعبه او را مانع شده گفتند كه اين حركت موجب رسوايى است . و به واسطهء تهاون وليد در امور دين هشام از وى برنجيد و دائما مىگفت : به خدا سوگند كه مرا معلوم نيست كه وليد مسلمان باشد ، زيرا كه هيچ قسم از معاصى نمىگذارد و به جميع ارتكاب مىنمايد . القصّه ؛ هشام عزيمت به خلع وليد از ولايتعهدى مصمّم گردانيد . چون اين سخن به وليد رسيد اين بيت به هشام نوشت كه : يا ايّها السّائل عن ديننا * نحن على دين ابى شاكر « 2 » يعنى : اى سؤالكننده از دين ما ، ما بر دين ابى شاكريم . و ابى شاكر كنيت مسلمة بن هشام بود . و به سبب اين بيت هشام بر پسر خود ، [ مسلمة بن هشام ] ، غضب كرده گفت : اگر تو شراب نمىخوردى وليد اين سخن نمىگفت . و رنجش هشام از وليد به آن مرتبه رسيد كه او را از دمشق اخراج كرد . و وليد كاتب خود ، عياض ، را بر سر مهمات خاصّهء خود گذاشته خود در ناحيهء اردن مقيم گشت . رنجش هشام روزبهروز از وى زياده مىشد تا آنكه خرج اليوم كه جهت وليد مقرّر كرده بود بازگرفت و عياض را در زندان كرده انواع ايذا به متعلّقان وليد مىرسانيد . گويند صباح آن روز كه خبر مرگ هشام به وليد رسيد وليد با زبير بن منذر بن ابى عمر « 3 » گفت : هرگز چون دوش شبى بر من نگذشت ، زيرا كه در بيدارى نسبت با هشام خيالات عجيبه روى نموده چون در خواب مىرفتم باز صور غريبه در خيال مىآمد . اكنون برخيز تا سوار شده در اين صحرا و بيابان سير كنيم . چون وليد و زبير از خانه بيرون آمده اندك مسافتى سير
--> ( 1 ) . يعنى سال صد و بيست و ششم هجرت . - و . ( 2 ) . بيت دوّم شعر اين است : الواهب الجود بارسانها * ليس بزنديق و لا كافر يعنى : اوست كه اسبها را با لگام مىبخشد و او كافر و زنديق نيست ؛ - الكامل ، ج 8 ، ص 171 . ( 3 ) . الكامل : منذر بن ابى عمرو ، كنيهاش ابو زبير .