قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1204
تاريخ الفي ( فارسى )
مكاتبات به او نوشتند كه : « به كوفه مراجعت نماى تا زمام خلافت به كف با كفايت تو نهاده مراسم اطاعت و انقياد به جاى آريم . » زيد از طرّهات ايشان فريفته شده عازم كوفه شد . هر چند ياران او را نصيحت كردند مفيد نيفتاد و عزيمت كوفه مصمّم گردانيده مراجعت نمود . چون زيد به كوفه درآمد كوفيان آغاز فتنه كردند . زيد با وجود آنكه مىدانست اهل كوفه با جدّ او امام حسين ، عليه السّلام ، چه نوع معامله پيش بردند ، امّا بنابر آنكه تخلّف از تقدير الهى و قضاى ربّانى ممكن و مقدّر هيچ كس نيست به اكاذيب ايشان فريفته گشته شروع در دعوت نمود . القصّه ، به اندك روز به قول اكثر مورّخين چهل هزار مرد با زيد بيعت كردند . چون اين خبر به سمع يوسف بن عمر ، والى كوفه ، رسيد به زيد پيغام فرستاد كه : بودن تو در اين شهر مصلحت نيست ، بايد كه از اين شهر بيرون روى و توقّف جايز ندارى . زيد هرچند از براى بودن در كوفه عذرها و بهانهها گفت قبول نيفتاد . يوسف در باب رفتن او مجدّ شد . بنابراين زيد از كوفه بيرون رفته باز به قادسيّه رفت . امّا كوفيان چون بر اين حال اطّلاع يافتند جماعتى از رؤساى شهر متعاقب او رفته به او ملحق شدند و گفتند : ما چهل هزار نفريم كه در ركاب تو جان باختن هوس داريم و از اندك مردم شام كه در اين شهرند چه باك داريم . اكنون ملتمس آنكه به دل قوى و املى فسيح مراجعت نمايى تا از دشمنان انتقام كشيم . زيد هرچند گفت : من مىترسم كه شما به عهد خود وفا نكنيد و مرا مانند جدّ من ، امام حسين ، به اعدا سپاريد ايشان الحاح بسيار كردند و گفتند : يابن رسول اللّه ما مىخواهيم كه به يمن همّت از آن شرمندگى بيرون آييم و تلاقى تقصيرات سابقه كنيم . القصّه ؛ كوفيان پيمان خود را به ايمان مغلظه استوار داشتند . داود بن علىّ بن عبد اللّه عباس هرچند با زيد گفت : اى پسر عمّ ! به گفتار كوفيان مغرور مشو و بر عهد ايشان اعتماد منماى كه ايشان از اولاد آن مردماند كه نسبت به جدّ تو علىّ بن ابى طالب بىوفاييها كردند و بعد از بيعت ردا از دوش عمّ بزرگوار تو امام حسن ربودند و تيغ بر روى او كشيدند ، و آنچه با جدّ تو امام حسين كردند بر تمامى اهل عالم تا قيام قيامت مخفى نخواهد بود ، بر قول و فعل كوفيان اعتمادى نيست و ايشان غير از بيوفايى شيوهاى ديگر ندارند [ زيد به هيچ عنوان گوش بر حرف داود نداد ] . امّا كوفيان چون ديدند كه داود مانع زيد است گفتند : داود بر تو حسد مىبرد و گمان او آن است كه اهل بيت او به خلافت اولى و احقّاند . القصّه ، كوفيان چندان گفتند كه زيد همراه ايشان بازگشته به كوفه درآمد و داود به مدينه رفت . چون زيد به شهر درآمد مسلمة بن كربيل او را گفت : تو را به خدا قسم مىدهم كه چند كس با تو بيعت كردند ؟ گفت : چهل هزار كس . گفت : با جدّ تو چند هزار بيعت كردند ؟ گفت : هشتاد هزار . مسلمه گفت : چند كس از ايشان به عهد و