قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

758

تاريخ الفي ( فارسى )

گرفته و او را باز پس كشيد و گفت : اى پدر شرم نمىدارى ؟ اين غلام برادر من است ؛ چه باهم شير خورده‌ايم و مادر مرا به جاى فرزند است . از وى چه مىخواهى ؟ حارث جواب نداد و تيغ كشيده روى به غلام آورد و ضربتى بر وى زد كه هلاك شد . پسر گفت : سبحان اللّه ! من هرگز از تو سخت‌دل‌ترى نديده‌ام و جفاكارترى نشنيده‌ام . حارث گفت : سخن كوتاه كن و برخيز اين تيغ برگير و سر اين هر دو پسر از تن جدا كن . گفت : و اللّه هرگز اين كار نكنم و تو را هم نگذارم كه مرتكب اين امر شوى . و زنش نيز زارى مىكرد كه مكن و خون اين بىگناهان را در گردن خود مگير و ايشان را پيش پسر زياد ببر تا مقصودى كه در دل دارى حاصل گردد . حارث گفت : اكثر مردم كوفه دوستدار اين مردم‌اند . اگر من ايشان را به درون شهر برم امكان دارد كه عوام غوغا كنند و ايشان را از من بستانند و رنج من ضايع گردد . پس خود تيغ بركشيد و آهنگ قتل آن دو طفل مظلوم بىگناه كرد . ايشان مىگريستند و مىگفتند : اى حارث بر غريبى و يتيمى ما رحم كن و بر بىكسى و درماندگى ما ببخشاى . حارث گوش به سخن ايشان نكرده پيش دويد تا يكى از ايشان را بگيرد و هلاك كند . زن در او آويخت كه : اى از خدا ناترس ! اين كار مكن و از جزاى روز قيامت برانديش . حارث در غضب شد و شمشير به زن خود بزد و او را مجروح ساخت . امّا چون پسر ديد كه مادرش زخم خورد و حارث مىخواهد كه زخم ديگرى بر وى زند ، فى الحال برجست و دست پدر بگرفت و گفت : اى پدر ! با خود آى و آتش غضب فرونشان . حارث تيغ حوالهء پسر كرد و به يك ضرب او را بكشت . امّا چون زن پسر خود را كشته ديد غريو از نهاد او برآمد و به واسطهء زخمى كه خورده بود قوّت برخاستن نداشت ، همين فرياد برمىكشيد و آن ملعون را از كشتن آن دو طفل مظلوم منع مىكرد . امّا با او سخن به هيچ‌جا نمىرسيد . القصّه ؛ حارث نزديك كودكان آمد . گفتند : اى مرد ما را زنده پيش پسر زياد بر تا او هرچه خواهد در باب ما به جاى آرد . گفت : شما را داعيه آن است كه من شما را به شهر درآرم و غوغاى عام شما را از من بستاند و مالى كه ابن زياد به من وعده كرده نرسد ؟ گفتند : اگر مراد تو مال است ما را به فروش و زر بستان . امّا آن ناكس در حميّت جاهليه افتاده آن دو كودك را بكشت و تنهاى ايشان را در آب فرات انداخت و سرهاى ايشان را در توبره نهاده روى به خانهء پسر زياد نهاد . هنوز ديوان مظالم او قائم بود كه حارث به قصر امارت رسيده آن توبره را پيش پسر زياد نهاد . ابن زياد پرسيد : در اين توبره چيست ؟ گفت : سر پسران مسلم بن عقيل . ابن زياد گفت : ايشان را كجا يافتى ؟ گفت : اى امير ، ديروز همه روز در طلب ايشان بودم و چندان در جستجوى ايشان سعى كردم كه اسبم هلاك شد ، و ايشان خود در خانهء ما بودند . من خبر يافتم و