قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

759

تاريخ الفي ( فارسى )

ايشان را بربستم و صباح بر لب آب فرات بردم . هرچند زارى كردند ، بر ايشان رحم نكردم . القصّه ، سر ايشان را از تن جدا كردم و تن ايشان را در فرات افكنده سر ايشان را اينجا آوردم . پسر زياد گفت : اى لعين ! از خدا نترسيدى و از عقوبت حقّ سبحانه و تعالى نينديشيدى ؟ من به يزيد نامه‌اى نوشته‌ام كه پسران مسلم بن عقيل را گرفته‌ام ؛ اگر فرمايى زنده فرستم . اگر حكم كند كه ايشان را زنده پيش من بفرست چه كنم ؟ آخر چرا ايشان را زنده پيش من نياوردى ؟ گفت : ترسيدم كه غوغاى عام كنند و ايشان را از من بستانند و طمعى كه به امير داشتم حاصل نشود . گفت : چرا ايشان را مضبوط نساختى و خبر به من نياوردى تا كس فرستادمى و ايشان را نزد خود آوردمى . آن شقّى ملعون خاموش شد . پس ابن زياد روى به نديمان كرد و در ميان ايشان شخصى بود مقاتل نام . او از دل و جان دوستدار خاندان پيغمبر بود و ابن زياد عقيدهء او را مىدانست ، امّا تجاهل مىكرد زيرا كه مقاتل نديمى قابل بود . او را پيش خود طلبيد و گفت : اين شخص را بگير و بر لب آب فرات بر و همانجا كه اين دو طفل را شهيد كرده است به هر زارى و خوارى كه خواهى او را به قتل رسان و اين سرها را نيز ببر و همانجا كه تنهاى ايشان را در آب افكنده است اينها را نيز به آب بيفكن . مقاتل بغايت خوشحال شده دست او بگرفت و بيرون آمد و با مردمان خود گفت : به خدا اگر عبيد اللّه زياد تمامى پادشاهى خود را به من ارزانى داشتى مرا چنين خوش نيامدى كه كشتن اين مرد به من حكم كرده . پس مقاتل حكم كرد تا دستهاى حارث به عقب بستند و سرش برهنه كرده ميان بازار كوفه برآوردند تا به موضعى كه مقتل ايشان بود رسيد . نگاه كرد زنى ديد مجروح افتاده بود و جوانى نورسيده كشته شده و غلامى همه اعضاى او پاره‌پاره شده . مقاتل پرسيد : اى عورت تو چه كسى ؟ گفت : زوجهء اين بدبخت بودم و او را از اين كار منع مىكردم و پسر و غلام هم در اين كار با من متفق بودند ، آخر الامر پسر و غلام را بكشت و مرا زخمى زد . به حمد اللّه كه نفرين آن طفلان بىگناه در وى رسيد پس روى به شوهر كرد كه : براى طمع دنيا پسران مسلم را كشتى و دين را به اين قتل ناحق - كه دانسته از تو صادر شده - از دست بدادى . پس حارث ، مقاتل را گفت : دست از من بدار تا در خانهء خود پنهان شوم و ده هزار درم نقد به تو دهم . مقاتل گفت : اگر مال همهء عالم از تو باشد و تمامى آن را به من دهى بر تو رحم نكنم و تو را هلاك سازم و از حقّ تعالى ثواب عظيم طمع دارم . مقاتل آن سرها را به آب انداخت . آنگاه غلامان را فرمود تا اوّل دستهاى او بريدند و آنگاه پاهايش را پس هر دو گوشش را قطع كردند ، و هر دو چشمش را بركنده و شكمش را بشكافته اعضاى بريدهء وى در آن نهادند و آتش برافروخته وى را در آن انداخته تا بسوخت .