قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1151

تاريخ الفي ( فارسى )

ويرانى كعبه و كشتن فرزندان رسول ، عليه و آله و سلّم ، نكته‌اى فرو نگذاشتند و اين ملخ زرد به مكر و خديعه بر آن قوم فايق است . اگر شما امروز پيشدستى كنيد و به جدّ و جهد قدم پيش نهيد . [ پيروزى از آن شماست ] . ايشان امتناع نموده او را از آن حركت منع كردند . پس يزيد دل بر حرب نهاده ميمنه و ميسره را به برادران خود حبيب و مفضّل سپرده و مسلمه را بر دست راست جبلة بن محرمة الكندى بازداشت و به دست چپ هزيل بن صفر را گماشت . پس هر دو لشكر چون بحرى بيكران به جنبش درآمدند و تيغ و خنجر بر يكديگر نهادند . در اين اثنا شاميان كشتيهايى كه جهت بستن جسر ترتيب داده بودند بسوختند . بصريان چون دانستند كه ايشان دل بر مرگ نهاده‌اند و به جان خواهند كوشيد ، بگريختند . يزيد اين حال را مشاهده كرده از اعانت اهل بصره مأيوس شده با خويشان و برادران و جمعى از خواص خود پاى ثبات فشرده بايستاد و گفت : اميدوارم كه ديگر روى بصريان نبينم . بعد از آن خود پيش صف آمده و مسلمة بن عبد الملك را به مبارزت خواند . مسلمه در آن باب با اصحاب خود مشورت كرد . قحل بن عياش گفت : يزيد مبارزى است كه [ 155 الف ] صيت دلاورى و پهلوانى او سراسر آفاق را گرفته ، باقى تو دانى . مسلمه گفت : راست مىگويى ، امّا عار باشد كه مرا به مبارزت خواند و من بيرون نروم . قحل گفت : گريختن از مرگ عار نمىباشد . القصّه ؛ مسلمه چون خود را مرد معركهء يزيد بن مهلّب نمىديد بيرون نرفت . در اين اثناء خبر به يزيد بن مهلّب رسيد كه حبيب ، برادر تو ، كشته شد . يزيد گفت : بعد از برادر زندگانى مرا چه كار آيد ؟ من هميشه حيات را بعد از هزيمت دشمن مىخواستم . ابو رويه گفت : ايّها الامير تدبير آن است كه به واسط بازگردى تا از اطراف و جوانب لشكر فراهم آورده مستعدّ قتال شويم . يزيد گفت : اين چه حكايت است ؟ من از حسين بن على فاضلتر نيستم و در اين امر اقتدا به او مىكنم . اگر جرأتى دارى قدم پيش نه . پس يزيد بر صف شاميان حمله آورده و نايرهء قتال و جدال اشتعال يافته چنان گرد و غبار برخاست كه خطوط شعاعى را مجال نفوذ نماند و قوّت باصره از كار خويش باز ايستاد . بعد از مدتى چون هوا صاف گشت يزيد و برادرش ، محمّد ، و سميدع را كشته يافتند . در تاريخ طبرى مسطور است كه قحل بن عياش كلبى چون صولت و شدّت يزيد بن مهلّب را در جنگ مشاهده نمود به اهل شام گفت : از شما كه موافقت نمايد تا اين جماعت را از چنگ يزيد باز رهانم ؟ طايفه‌اى از اهل جلادت با وى موافقت نموده يزيد را احاطه كردند . در اين وقت به مرتبه‌اى گرد برخاست كه يكديگر را نمىديدند . چون غبار فرونشست يزيد و قحل هر دو در معركه افتاده بودند ، امّا يزيد از هم گذشته بود و قحل هنوز رمقى در تن داشت امّا