قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
757
تاريخ الفي ( فارسى )
كسانى هستيد ؟ ايشان تصوّر كردند كه او از دوستان است . گفتند : فرزندان مسلم بن عقيل هستيم . حارث گفت : وا عجبا ! يار در خانه و من گرد جهان مىگردم . من امروز در طلب شما چندان تاختم كه اسب خود را درباختم و شما خود در منزل من بودهايد . ايشان چون اين سخن شنيدند خاموش شده سر به پيش انداختند . آن بىرحم سنگين دل هر يكى را طپانچهاى محكم بر رخساره زد و ايشان را به گيسوهاى يكديگر بهم بازبست و بيرون آمده در خانه را مقفّل ساخت . و آن عورت چنانچه در دست و پاى آن ملعون افتاده و سر بر قدم او مىنهاد و بوسه بر دست و پاى وى مىداد و زارى مىكرد و مىگفت : اى حارث بر اين يتيمان رحم كن كه ايشان به فراق پدر بزرگوار خود مبتلايند و از نفرين ايشان بترس كه نفرين يتيمان آتش در جهان مىافكند [ سودى نمىبرد ] . حارث بانگ بر زن زد كه : از اين سخن درگذر و زبان دركش ، و الّا جنايتى كه بينى هم از خود بينى . زن بيچاره خاموش شد . اما چون صبح بدميد و جهان روشن شد ، آن تيره روى سياهدل برخاست و تيغ و سپر برداشته و آن دو كودك را در پيش انداخته روى به لب آب فرات نهاد . زنش پاى برهنه از پى مىدويد و زارى و درخواست مىنمود . و چون نزديك شد آن مرد تيغ بركشيده روى به وى نهاد . آن زن از بيم تيغ بازگشتى . چون ايشان رفتند ، باز زن از پى بدويدى . بر اين منوال مىدويدى تا به لب آب فرات رسيدند . حارث غلامى داشت خانهزاد كه با پسر خود شير خورده بود . غلام از عقب خواجه مىآمد . چون بدانجا رسيد حارث [ 103 الف ] شمشيرى برهنه به دست غلام داد كه برو و اين دو كودك را سر از تن جدا كن . غلام شمشير بستد و گفت : اى خواجه چه كسى را دل يارا دهد كه اين دو كودك بىگناه را بكشد . حارث غلام را دشنام داد و گفت : برو هرچه تو را مىگويم چنان كن . غلام گفت : مرا ياراى قتل ايشان نيست . از روح مقدّس حضرت رسالت پناه شرم دارم كه كسانى را كه منسوب به وى باشند هلاك كنم . حارث گفت : اگر سر ايشان برندارى من سر تو را بردارم . غلام گفت : پيش از آنكه تو مرا بكشى من تو را به همين شمشير تو هلاك مىكنم . حارث پيش دويد و موى سر غلام را بگرفت . غلام نيز دست دراز كرد و ريش او را فراگرفته پيش دويد ، چنانچه حارث به روى درافتاد . غلام خواست كه زخمى بر وى زند كه حارث قوّت كرد و تيغ از دست غلام درآورده ، و غلام تيغ خود را از نيام بدر آورد و بر خواجه حمله كرد . خواجه سر پيش برد و حملهء او را رد كرده شمشير بزد و دست غلام را بيفكند . غلام به دست چپ گريبان او را گرفته و خود را به دو چسبانيد كه ديگر بار بر او زخم نزند . هردو باهم درآويخته بودند كه ناگاه زن و پسر وى رسيدند . پسر پيش دويد و ميان غلام